شنبه، آخرین روز آگوست. سوار تپسی شدم، با راننده سلام و علیک معمول را کردم. راننده بعد از کمی مکث خیلی جدی آنطوری که انگار واقعا برایش اهمیت دارد، آن طوری که انگار کاری ازش برمیآید، مثل یک دوست خیلی صمیمی، پرسید: «خانم حالتتون خوبه؟» گفتم: «بله، مرسی» ولی راستش میخواستم بگویم: «نه آنقدر، یعنی در دلم آشوب است. یک چیزهایی آن طور که باید سر جایش نیست. نمیدانم، دلم میخواهد داستان را آنطور که میخواهم بنویسم.» چند شب پیشها یک سریال میدیدم، از یک نفر پرسید :«ناراحتی؟» و در جواب بله اون گفت: «I want to be sad with you!» چقدر با کسی ناراحت بودن را کم بلدیم. چقدر در این زندگی دستوپا میزنیم. @xobynegin
21
3August 31, 2024 1.4K 13