امروز یک دختر را در آغوش گرفتم، اهل افغانستان بود، شوهرش طالبانی بود،… — XO — TG.ME

امروز یک دختر را در آغوش گرفتم، اهل افغانستان بود، شوهرش طالبانی بود، از دستش در رفته‌بود. شکیبا داستانش را داشت تعریف می‌کرد، اشکم بند نمی‌آمد. گفت فرار کردم آمدم ایران، فکر کردم مردهای ایران فرق دارند، بغض کرد گفت ولی فرق نمی‌کردند. همدیگر را بغل کردیم گفتم زن بودن همه جا سخت است. همین آهنگ گوگوش داشت پخش می‌شد. دیشب یک نفر برایم نوشت: «بفهم، بخواه خیلی زیاد، تا جایی که می‌تونی تلاش کن، تسلیم تسلیم تسلیم.» امروز یکهو افتادم وسط تولد ۳ سالگی پاکی یک خانم معتاد کارتن‌خواب از اعتیاد، یک دایره بزرگ زده‌بودیم، شکیبا آن طرف دایره بود، من روبه‌رویش یک جایی این بین هم سیما از چابهار که نابیناست. عمو اکبر گفت: «من تو این حیاط هر دعایی کردم، گرفتمش از ته دل بگید چی‌ می‌خواید.» من و شکیبا و سیما گفتیم: «عشق» بعد همه با هم خوندیم: «پروردگارا! به من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر دهم و شهامتی، تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم و بینشی تا تفاوت این دو را بدانم.» @xobynegin

August 28, 2024 1.5K 6