نامه ای از دفتر شخصی چان به مینهو بعضی شبها آدم دلش میخواهد تمام چراغهای خانه را خاموش کند و فقط به صدای ساعت گوش بدهد؛ به همان تیکتاک بیرحمی که یادآوری میکند هیچ لحظهای آنقدرها هم که ما آرزو داریم، ماندنی نیست. من امشب به زمان فکر میکنم...به تمام دقیقههایی که بیآنکه اجازه بگیرند از کنارم گذشتهاند و تنها چیزی که از خودشان باقی گذاشتهاند، خاطرهای محو در گوشهای از ذهن من است. میان همین فکرها، دوباره به او رسیدم؛ به کسی که نمیدانم از چه روزی، بیآنکه متوجه باشم، جای خودش را میان تمام چیزهایی که برایم مهماند باز کرده است. عجیبترین قسمت ماجرا این است که هیچ حادثهی بزرگی اتفاق نیفتاده...هیچ داستان باشکوهی ندارم که تعریفش کنم. فقط چند دیدار کوتاه، چند جملهی معمولی، چند سکوت طولانی و لبخندی که ظاهراً برای او هیچ اهمیتی نداشت، اما من آن را تا ساعتها بعد با خودم حمل کردم. شاید آدم همیشه با اتفاقات بزرگ تغییر نمیکند. گاهی یک نفر کافیست که وارد روزهای معمولیات شود و ناگهان همان روزهای معمولی، دیگر معمولی نباشند. امروز وقتی از کنار پنجره رد شدم، هوا خاکستری بود. روی شیشه بخار نشسته بود و با انگشت، بیاختیار خطی روی آن کشیدم. بیرون، ماشینها از خیابان خیس عبور میکردند و نور چراغهایشان روی آسفالت کش میآمد. برای چند لحظه فکر کردم اگر میتوانستم خاطرهها را هم مثل بخار شیشه پاک کنم، آیا باز هم دستم به سمت پاک کردن میرفت؟ نه. فکر نمیکنم. بعضی خاطرهها حتی اگر آدم را بیقرار کنند، باز هم عزیزند. چون متعلق به زمانی هستند که دیگر برنمیگردد. امشب فهمیدم چیزی که مرا میترساند، نبودنش نیست؛ آیندهایست که ممکن است در آن، دیگر جایی برای این همه فکر باقی نمانده باشد. شاید روزی برسد که اسمش را بشنوم و هیچ چیزی درونم تکان نخورد. شاید یک روز این صفحه را بخوانم و به خودم بخندم که چگونه یک نگاه، یک صدا و چند دقیقه از یک عصر معمولی را اینهمه جدی گرفته بودم. اما اگر آن روز رسید، امیدوارم این صفحه را دور نیندازم. بگذار بماند. برای اینکه یادم بیندازد من هم زمانی چیزی را با تمام وجود احساس میکردم؛ بدون اینکه بدانم پایانش چیست، بدون اینکه مطمئن باشم سهم من از آن چقدر است. خودکارم رو به اتمام است. صدای باران هم کم شده. فکر میکنم امشب دیگر چیزی برای نوشتن ندارم. جز یک جمله. جملهای که شاید هیچوقت جرئت نکنم آن را به خودش بگویم: تو از آن اتفاقهایی بودی که قرار نبود برایم مهم شوی؛ و دقیقاً به همین دلیل، مهمترین اتفاق روزهای من شدی. — کریستوفر بنگچان #chanho
نامه ای از دفتر شخصی چان به مینهو بعضی شبها آدم دلش میخواهد تمام… — 𝖼𝗈𝗅𝖽 𝖾𝖼𝗁𝗈 !! — TG.ME
September 8, 2026 12 1