خب این ماجرا رو باید از منظرِ روانشناسی روابط شیٔ (Object Relations) بررسیش کنیم.
چی میشه که جذبِ یه کاراکترِ خاص میشیم و باهاش احساسِ نزدیکی داریم؟
ما در اصل تو انتخابِ کاراکترها دنبالِ بازآفرینی یا ترمیمِ «دنیای درونیِ خودمون» میریم.
روانِ ما به شکلِ ناخودآگاه شیفتهی کاراکتری میشه که بازتاب دهندهی بخشهای طردشده، پنهان یا سرکوب شده ایگوی خودمون باشه.
بذارید یه مثال بزنم:
وقتی جذبِ شخصیتِ چندلایهای مثل «پرفسور اسنیپ» میشیم، تو اعماق وجودِ خودمون داریم رنجِ پنهانِ اون کاراکتر رو درک میکنیم..
درحقیقت داریم با «سایهی روان» خودمون و گاهاً بخشِ آسیب دیدهی کودکیمون ارتباط برقرار میکنیم.
بخشهای از سایههای روانیمون که نقابِ خشم یا انفعال به خودشون زدن تا از آسیبِ بیشتر در اَمان بمونن و فرصت ظهور ندارن هنوز.
ما سایههامونو رویِ اون کاراکترِ خاص «فرافکنی» میکنیم چون تو دنیای واقعی غالباً شهامتِ دیدنِ بخشهایِ تاریکی، هنوز مشتاق یا حتی سرکوب شدهی درونمون رو نداریم.
پس چیکار میکنیم؟
میایم تو امنيتِ کاذب، پشتِ صفحهی نمایش به خودِ واقعیِ طرد شده یا سرکوب شدمون نگاه میکنیم و خودمونو جای کاراکتر تصور میکنیم..

۱۷ آبان ۱۴۰۵ ۱۰۰ ۲