امروز روز خیلی بدی بود. همش بدو بدو و آخرشم سر کلاس که بودم فهمیدم یه مشکلی پیش اومده و کلی از برنامههام به هم ریخته. وقتی داشتم پشت تلفن دربارهش حرف میزدم گریهام گرفت. بعدم وایساده بودم منتظر اسنپ. یه دختر و پسر با موتور کنارم وایسادن. منم رفتم اونورتر. پسره سلام کرد و من جواب ندادم. دختره پیاده شد و یه آبمعدنی و آبنبات چوبی داد بهم و گفت این برای توعه. دیدیم خیلی ناراحتی، گفتیم شاید حالت بهتر بشه. 😭😭 دو تا آدم غریبه فقط چون دیده بودن من ناراحتم، رفتن آبمعدنی و آبنبات چوبی خریدن و برگشتن که حالم رو بهتر کنن. 😭 این برای من اتفاق کوچیکی نبود و من هیچوقت یادم نمیره. خیلی خیلی دلم گرم شد. ازشون تشکر کردم و دختره رو بغل کردم، ولی حس میکنم اون لحظه نتونستم اندازه مهربونیشون ازشون تشکر کنم. 😭😭
May 30, 2026 669 1