الان یهو یاد یه چیزی افتادم. دبستان که بودم یسری پاک کن بود که عکس میوههای مختلف رو روش چاپ میکردن و بوی خوبی میداد. مامانم پول نمیداد بخرم ولی یه دونه اش توی ویترین جوایز مدرسه تو سالن بود و خب چاره ای نداشتم جز اینکه یه کاری کنم که از سر صف بهم جایزه بدنش.
یادم نمیره روزی که اسمم رو صدا زدن و با ذوق رفتم بالا و به جای اون پاک کن، یه تراش خیلی با کلاس بهم دادن، چجوری اشک میریختم. هر چی میگفتن چته؟ نمیتونستم بگم این تراش رو نمیخوام، اینو بگیرین جاش اون پاک کن رو بدین. آخر سر بین گریه هام زور زدم و به ناظممون گفتم.
گفت واسه همین ناراحتی قشنگم؟ و رفت و پاک کن رو آورد. اینقدر این پاک کن رو دوست داشتم که صد تا سوراخ قایمش کردم و تا سال اول دانشگاه داشتمش و هی بوش میکردم و ذوق مرگ میشدم. خیلی واسم پیش اومده که تو زندگی به چیزهایی رسیدم که از نظر بقیه خیلی خوب بوده ولی من دوستش نداشتم.
✍فقط الهام
Elf @weedlashya 🍁
138
38
13
8
3
2
2September 5, 2026 18.6K 15