ته:
قشنگه.
کوک:
ته،گوش کن
ته:
نه، خوبه.
حداقل یکی زودتر از من فهمیده باید چی بیاره.
کوک:
این اون چیزی نیست که فکر میکنی.
ته:
مهم نیست چی فکر میکنم…
مهم اینه که همیشه یه قدم عقبترم، نه؟
کوک:
نه…تو تنها کسی بودی که باید میرسیدم بهش
ته:
پس چرا نرسیدی…؟
کوک:
چون ترسیدم.
از اینکه اگه برسم…دیگه راه برگشتی نباشه
ته:
من از اولشم راه برگشتی نداشتم، کوک.
(کوک به دستهگل توی دستش نگاه میکنه…
بعد بدون حرف، آروم رهاش میکنه
گلها روی زمین پخش میشن🥀)
کوک:
الان دیگه ندارم
اگه هنوزم دیر نشده باشه
ته:
بستگی داره این بار
میخوای بمونی، یا باز فقط بیای و بری؟!
کوک:
این بار…
اومدم که بمونم.

6
4
3
1June 23, 2026 623 21