+نمیتونی طوری نگام کنی که انگار اصلا وجود ندارم. من هنوز همونم کوک!+ولی من برگشتم. دارم بهت میگم پشیمونم.
-همونی؟
آدمی که روز آخر حتی پشت سرش رو نگاه نکرد همونه؟
+من مجبور بودم برم،تو این رو نمیفهمی؟
-من فهمیدم.
فهمیدم بعضی رفتنها برای این نیست که راهی نداری!
برای اینه که موندن برات خیلی سنگین بود.
نتونستم تو این سرما بدون تو طاقت بیارم!
-پشیمونی؟
اما تو هنوز داری
شالگردنی رو میپوشی که من برات خریدم.
یعنی هنوز…یه سرمایی هست که به من ربط داره.
یعنی هنوز یادت نرفته…
که بدون من،یخ میزنی.
+هیچوقت یادم نرفت.
این تنها چیزی بود که ازت برام موند.
-پس چرا مثل غریبهها حرف میزنی؟
اگه این شالگردن دور گردنته یعنی هنوز داری با نفسهای من خودت رو گرم میکنی.
ولی بازم میخوای تظاهر کنی همهچیز تموم شده؟
+تموم نشده…
فقط ترسیدم که اگه بهت بگم
چقد بهت نیاز دارم دیگه حتی نگام هم نکنی.
-تو ترسیدی؟
تو از غرورت ترسیدی، تهیونگ!
ولی من از اینکه هر شب بدون تو بیدار بشم و جای خالیت رو بغل کنم ترسیدم.
حالا شال من رو انداختی دور گردنت که بهت یادآوری کنه چقدر بیرحم بودی؟
+پوشیدمش چون دلم تنگ شده بود…
چون هر بار سرما به پوستم میخورد
یاد دستهای تو میافتادم.
-دیگه نپوشش.
شاید اینطوری بالاخره بفهمی وقتی رفتی
من توی چه زمستونی جا موندم.



