نمی‌تونی طوری نگام کنی که انگار اصلا وجود ندارم. من هنوز همونم کوک!… — ناپلئون — TG.ME


+نمی‌تونی طوری نگام کنی که انگار اصلا وجود ندارم. من هنوز همونم کوک!
-همونی؟ 
آدمی که روز آخر حتی پشت سرش رو نگاه نکرد همونه؟
+من مجبور بودم برم،تو این رو نمیفهمی؟
-من فهمیدم.
فهمیدم بعضی رفتن‌ها برای این نیست که راهی نداری!
برای اینه که موندن برات خیلی سنگین بود.
+ولی من برگشتم. دارم بهت می‌گم پشیمونم.
نتونستم تو این سرما بدون تو طاقت بیارم! 

-پشیمونی؟ 
اما تو هنوز داری
شال‌گردنی رو می‌پوشی که من برات خریدم. 
یعنی هنوز…یه سرمایی هست که به من ربط داره. 
یعنی هنوز یادت نرفته… 
که بدون من،یخ می‌زنی.
+هیچ‌وقت یادم نرفت.
این تنها چیزی بود که ازت برام موند.

-پس چرا مثل غریبه‌ها حرف می‌زنی؟ 
اگه این شال‌گردن دور گردنته‌ یعنی هنوز داری با نفس‌های من خودت رو گرم می‌کنی. 
ولی بازم می‌خوای تظاهر کنی همه‌چیز تموم شده؟

+تموم نشده… 
فقط ترسیدم که اگه بهت بگم
چقد بهت نیاز دارم دیگه حتی نگام هم نکنی.
-تو ترسیدی؟ 
تو از غرورت ترسیدی، تهیونگ!
ولی من از اینکه هر شب بدون تو بیدار بشم و جای خالی‌ت رو بغل کنم ترسیدم. 
حالا شال من رو انداختی دور گردنت که بهت یادآوری کنه چقدر بی‌رحم بودی؟

+پوشیدمش چون دلم تنگ شده بود… 
چون هر بار سرما به پوستم می‌خورد
یاد دست‌های تو می‌افتادم.
-دیگه نپوشش. 
شاید این‌طوری بالاخره بفهمی وقتی رفتی
من توی چه زمستونی جا موندم.
🌚11💘5❤2
July 13, 2026 1K 53