چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده می‌شد؛ فقط حس… — 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 — TG.ME

چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده می‌شد؛ فقط حس می‌کرد سقف اتاقش سنگین شده و بالاخره دارد روی سینه‌اش فرومی‌ریزد. تاریکی، سکوتی مسموم داشت؛ انبوهی از هیچ، که همه‌جا را لخته کرده بود جز سرش را. داخل جمجمه‌اش جهان دیگری در جریان بود؛ سیرکی از فریادهای بی‌صدا.

​دستش در تاریکی خزید و بدنهٔ فلزی و سردِ ساعت روی میز را لمس کرد. با چرخشِ عقربه‌ها و زنگِ بی‌رمقش، نور کم‌جانِ شبتاب روی صفحه درخشید: 𝟥:𝟢𝟢 صبح. یعنی کلاً 𝟣𝟢 دقیقه توانسته بود خودش را بیهوش کند.

​لب‌های خشکیده‌اش جنبیدند:

​ـ شب‌ها سکوت عجیبی داره... آن‌قدر ساکت که می‌تونی صدای خرد شدنِ استخون‌های منطقت رو زیر بار افکارت بشنوی.

​با چه کسی حرف می‌زد؟ مگر کسی در آن حفره‌ی تاریک باقی مانده بود؟ دوباره لغزیده بود به تکرارِ مضحکِ مکالمه با خودش؟ پوزخندی تلخ روی صورتش نشست. از جا بلند شد. دفترچه‌ی جلدچرمیِ مشکی‌اش را برداشت؛ تنهای دوستی که تمام عفونتِ افکارش را بی‌هیچ داوری بلعیده بود. زیر نور بی‌رمقِ چراغ‌خواب شروع به نوشتن کرد:

​جولای 𝟣𝟫𝟫𝟩 .

​ـ من برگشتم... امشب می‌نویسم، چون این تنها فرارگاهمه؛ تنها جایی که می‌تونم این سَم رو قطره‌قطره روی کاغذ بریزم، قبل از اینکه توی ذهن خودم خفه بشم و هیچی ازم باقی نمونه.

​خواست برود پاراگراف بعد، اما قلمش روی کاغذ خشک شد:

​ـ می‌خوام بگم گم شدم... اما گم نشدم. فقط یک فکرِ کوچک وسط راهم سبز شد و وقتی چشم باز کردم، دیدم ساعت‌ها گذشته و من هنوز همون‌جا، وسط انباشتِ تیره و متعفنِ ذهن خود ایستادم .

​جوهرِ قلم نشت کرد و لکه‌ی سیاهی روی برگه انداخت. ناگهان، درست زیر دو خطِ آخر، خطوطی تازه شروع به شکل‌گیری کردند؛ بی‌آنکه دست او تکان بخورد. با خطی کشیده و بیمارگونه:
​ـ درسته اکونیت... تو گم نشدی. تو فقط آن‌قدر توی دالان‌های تاریکِ ذهنت پیش رفتی که حالا وقتی می‌خوام دستت رو بگیرم، حس می‌کنی داری از قعرِ یک چاهِ عمیق و بی‌ته به من نگاه می‌کنی.
​خون در رگ‌هایش منجمد شد. کاغذ جلوی چشمانش تار شد. کلمات متوقف نمی‌شدند؛ کلماتی که انگار از خودِ کاغذ می‌جوشیدند. چشم از دیوارِ روبرو گرفت و دوباره به دفتر نگاه کرد:

​ـ نگرد دنبالم اکونیت... نترس. من سال‌هاست همین‌جام؛ درست پشتِ مردمک‌های چشمت. شاهدِ تمام زخم‌هایی که خودت به خودت زدی.

​لرزشِ دستش قلم را بی‌رمق روی کاغذ فشار داد:

​ـ حرفات برام وحشت داره...

​خطوطِ روی کاغذ تندتر و عمیق‌تر حک شدند، انگار کاغذ را می‌شکافتند:

​ـ می‌دونی وحشتِ واقعی چیه‌؟ اینه که تو درست کنار من نشستی، نفس می‌کشی و دیوار رو نگاه می‌کنی... اما روحت کیلومترها آن‌طرف‌تر، زیر آوارِ ذهنِ متعفنت داره لخته‌لخته خفه می‌شه و من فقط می‌تونم تماشات کنم، اکونیت .

​عضلاتِ گلویش مچاله شدند. هوا به ریه‌هایش نرسید. سرفه‌ای خشک و سنگین سقفِ سینه‌اش را شکافت و قطراتِ سرخ و گرمی روی سپیدیِ برگه پاشید.
​سکوت. یک ثانیه... یک دقیقه... ده دقیقه. تمام صداهای جهان و ذهن یک‌باره قطع شدند. دنیایش متوقف شد.
​دفترچه نوشتن گرفت:

​ـ چه زیباییِ کثیفی داره این سرخیِ جاری از وجودت، اکونیت...

​قهقه‌ای بی‌اختیار و خفه از دهانش بیرون جهید؛ صدایی فرسوده که شبیه شکستنِ شیشه در اتاقی خالی بود. قطره‌ای اشکِ آغشته به سرخ از گوشه‌ی چشمش سر خورد و درست روی کلمه‌ی " زیبایی " چکید. قلم را برداشت و با تمام توانی که در بقیه‌ی جانش مانده بود، روی کاغذ کوبید:

​ـ تو هیچی راجع به من نمی‌دونی، پس به خودت جسارتِ به بازی گرفتنِ من رو نده. من می‌دونم این سکوتی که الان دورم رو گرفته، فقط یک آتش‌بسِ دروغینه... داخل سرم آن‌قدر شلوغه و همه دارند سر هم فریاد می‌زنند که من حتی صدای تپشِ قلبِ خودم رو هم نمی‌شنوم.

​و نقطه‌ای درشت و خونی، پایانِ آن صفحه گذاشت و رفت، حال فقط یک دفتر خونی و یک متن تاریک دیگه از او روی دفتر نقش بسته بود .
September 4, 2026 38
چشمانش را باز کرد. نه کابوسی دیده بود و نه صدایی شنیده می‌شد؛ فقط حس… — 𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 — TG.ME