آرورا مارین
هیچوقت انتخاب نداشتم...
اما حالا باید تاوان فرار خواهر ناتنیمو بدم.
باید با مردی ازدواج کنم که اسمش تو مافیا نجوا میشه،
و تو سیاست، لبها رو میبنده و زبونها رو میبره.
اولینبار که دیدمش، یه جنازه جلوی پام افتاد...
حالا تو قصرشم، گروگان خشم و تهدیداشم.
فرار؟ خیلی دیره...
اون منو با جون عزیزام تهدید میکنه.
و من مال اونم...
با حلقه، یا با خون.
https://t.me/+whXOutpWPdBhMGVl
