درست خیلی قبل تر از اینکه بخوای بهش عمل کنی از پیش من رفته بودی. من فهمیده بودم؛ از همون روزی که دیگه انقدر به چشمام بی تفاوت شدی که نفهمیدی تارِ مژه هام کم شده، از همون روزی که دیگه برای تولدم روز شمار نذاشتی، از همون روزی که دیگه قلبت از شوق دیدنم نمیتپید.. من فهمیده بودم؛ همونجایی که دیگه شوق دیدن چشمامو نداشتی، ننگ سرد بودن به دستام زدی، همونجایی که خواستم بغلت کنم و خستگیت رو به رخ کشیدی، اونجا که خواستم ببوسمت و مریضیت رو بهونه کردی. از همون ساعتهایی که کنار من بودی، فهمیدم دیگه خبری از برقِ چشمات نیست،فهمیدم پروانهها مردن،میخندیدی..میخندیدی قلب ولی برای منی که حفظت بودم فایدهای نداشت..به کی میخندیدی اوژنی؟ به فکرِ کی اینطور قشنگ میخندیدی؟
من فهمیدم خبریه..فهمیدم چشمات یچیزی میگه، فهمیدم هربار لب به گفتن باز کردی بغضتو قورت دادی و یه لبخند تلخ تحویلم دادی.. همون بغضی که تورو از من گرفته بود، همون لبخندی که راهِ حرف های توی گلوتو بسته بود، همون رنگ بی احساسی که صداقت چشمات رو گرفته بود.. همون بویِ دودی که عطر تنت رو گرفته بود..!
فقط بگو..بگو اوژنیِ
چقدر با خودت کلنجار رفتی تا بتونی بهم بگی که دیگه..قلبت برای ژنرالت نمیتپه؟