چشمـانت آن دو گـوی فࢪیبنـده؛ هنـگـامی کـه نگاهـم بـه نگـاه‍ت دوختـه… — ‌ ‌  ‌ ‌ 𝗏𝗂𝗇𝗎𝗋 — TG.ME

چشمـانت آن دو گـوی فࢪیبنـده؛

هنـگـامی کـه نگاهـم بـه نگـاه‍ت دوختـه شـد
در تکـاپـؤی عشـقی پـاک و مقـدس بـودم امـا هیـچ نیافتـم گـویا که تـنِ تـو آلـوده و گناهکـار بود!
پیونـد مقـدسِ مـا متزلـزل بـا گنـاهانِ تـو آلـوده شـد
بـه مقـدسـات قسـم خـوردم
دوستـدارِ تـو بـاشم
و تـورا مذهب خود بدانـم امـا افسـوس کـه تـو بنـده ای کافـࢪ بیـش نبـودی
حـال خـواستـار آنـم فاحشـه‌ای کـه تـو باشـی کافـر بمـاند؛
درون هیاهـوی تکبـࢪ غـࢪق بمـاند؛
از گنـاهِ مرتکب‌شده خشنود بمـاند!
هنگـامی کـه آتش دوزخ دامـان گیـࢪت میشـود لبخنـدی شیـࢪیـن بـر لبـانم جاری میشـود


چـࢪا کـه دیدنِ زجـر یک گناه‌کـار هنگـامـی که تـاوان پـس مـی‌دهـد زیبـاتریـن موهبـت اسـت


حقایقی به تلخی ِ قهوه، تاوانی با شیرینیِ عسل.
2
June 7, 2026 6.1K 199