امروز انگار دو نفرم. یکی، منِ خسته‌ی وجودم. یکی، منِ مجبور وجودم. من… — -در اعماقِ رگ‌هایم. — TG.ME

امروز انگار دو نفرم. یکی، منِ خسته‌ی وجودم. یکی، منِ مجبور وجودم. من مجبور یقه‌ی لباس من خسته رو گرفته و داره روی زمین می‌کِشدش. من خسته فقط میگه «دیگه نمی‌تونم» ولی انگار «نمی‌تونم» برای من مجبور، هیچ‌وقت جواب قابل قبولی نبوده؛ حتی نگاهش هم نمی‌کنه، فقط می‌کِشدش جلو، از امروز به فردا، از صبح به شب، از یه روز به روز بعد.
•دهم شهریور چاهارصدوپنج | از لحظه‌های تجربه شده.
August 31, 2026 158 5