پس امشب، پایان دیگری را انتخاب میکنم.
امشب به تو پایان میدهم؛ به رویای تلخت، به تصویری که از تو ساختم و عاشقش شدم، به قلبی که سالها تنها برای نام تو تپید، به تمام اشکهایی که سهم چشمانم کردی، و به آن آدمِ رو به خاموشی که هر شب در آینه نگاهم میکرد.امشب مرگ را نه، زندگی را در آغوش میگیرم.
میخواهم دوباره آسمان را آبی ببینم، درختها را سبز، گلها را رنگی، عروسکها را پر از ذوق، و دنیا را همانگونه که پیش از آمدن تو بود؛ زنده، روشن و امیدوار.
امشب این عینک خاکستریرنگی را که بر چشمانم گذاشتی، زیر پاهایم خرد میکنم؛ تا فردا، وقتی خورشید طلوع کرد، برای اولین بار نور را بیواسطه ببینم، نه از پشت اندوه تو.
از طرف پیانیستِ ماه، برای کسی که روزی تمامِ من بود.

