نمیدونم ساعت چند بود، اصلا واسه همین عاشق این شهر بودم، این درندشت بی… — On Shery — TG.ME

.. نمیدونم ساعت چند بود، اصلا واسه همین عاشق این شهر بودم، این درندشت بی در و پیکر و بی رحم. راحت میشد توش گم بشی، هیشکیم سراغتو نگیره. هندزفری تو گوشم بود و داشتم راه میرفتم، تقریبا دو سالی میشد هر شب برنامه م همین بود، بعد ازینکه آدما می‌خوابیدن، مثل جغد، آروم و بی صدا، از لونه م میزدم بیرون، میگم لونه، نه بخاطر جغد بودنم، اون زیر زمین کوچیک و تاریک، جز لونه چی میتونست باشه؟ لونه یه موش کور! اسمی که دوستام بخاطر روشن نکردن لامپ روم گذاشته بودن، بعضیام میگفتن خسیس، زحمت توضیح دادن به کسی رو بخودم نمی‌دادم، که بگم اگه در طول روزم چراغ روشن کنم، دیگه فرقش با شبو چجوری بفهمم، که دلم میگیره. یه موش کور خسیس، راحت. نامجو داشت داد میزد، ازون عربده های رو نت و دیوانه:یار بیگانه مشو، تا ندهی بر بااااااادم... از دور دیدمش، از ماشین پیاده شد، منتظر بودم یه مرد هم پیاده شه، اما در ماشین رو بست و قیییژ، اینم قدم زنان رفت سمت ایستگاه اتوبوس. سریع دوزاریم جا افتاد، هیجان داشت، تا حالا از نزدیک ندیده بودمشون. سعی کردم خونسرد باشم، یه سیگار روشن کردم و طولانی و محکم پوک زدم، رسیدم روبروش، سعی کردم عادی باشم، اصن شک کردم واقعا اینکاره باشه. تیپ و قیافه ش خیلی معمولی بود، آرایش کم، لباسای شیک. دود رو دادم بیرون و گفتم:میشه بشینم؟ گفت:مال بابام که نیست، فقط دور بشین، از سیگار سر درد میشم. عه! مگه میشه؟ مگه اینا همه چی نمیزنن؟ تیزبازی در آوردم، نیشمو وا کردم و گفتم:آهاااا، شما اهل دلی، چت بازی و داستان، اینا بچه بازیه، دوس نداری. برگشت سمتم، صورتش خیلی عجیب بود، نه میشد سنشو حدس زد، نه حسشو، گفت:تا حالا چت نکردم، هیچی دیگه م نکشیدم، مشروبم نمیخورم. و باز زل زد به خیابون. ضایه شده بودم ناجور، باز خواستم کم نیارم، گفتم:پس خانم معلم چی دوس دارن؟ همونجوری خیره به خیابون، گفت:تانگوِ نامجو، پوست برنزه، از طرف اوِ دسس پدس، خاکِ خوبِ پرل سین باک، درختِ ابی، رنگ زرد، مرگ. انگار قبلا ازش پرسیده باشن و حفظ کرده باشه، آروم و پشت سر هم جواب داد. یه بنز اس پونصد ترمز زد. دستش به دستگیره در ماشین بود، برگشت گفت:آها، یکشنبه غم انگیز، و پرتی وومنِ گری مارشال. لبخند زد،گشاد ، عین خود جولیا رابرتز. صدای آهنگ ماشین قبلِ تیکافش بلند شد، نامجو با صدای خیلی کم میگف:چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی... "یکی از داستان های قدیمی م"

August 4, 2026 260