مادر میگفت: سرم اندازه ی خانه شده است، نمیفهمیدم، به سرش نگاه میکردم، همان قدر بود که همیشه. توی دلم میگفتم دروغ میگوید یا دیوانه شده است؟ ترجیح میدادم دروغ گو باشد، نه دیوانه. حالا خودم، آنقدر گریه کردم، نه یک گریه ی معمولی، نمیدانم چرا، واقعا نمیدانم، رفتم زیر میز کوچک پذیرایی، مثل یک بچه توی شکم مادر، خودم را جمع کردم دهانم رو روی مفصل ارنجم گذاشتم، و زار زدم. یک زارِ بی صدا و بقول عبدی پور گریه ی از توی کمر، با تمام وجود، بعد چای ام را با یک خوراکی خیلی شیرین خوردم و گرفتم خوابیدم. بیدار ک شدم، اولین حرفی که توی ذهنم آمد این بود: سرم اندازه ی خانه شده است، درد میکند. و سنگین است، از گریه خسته ام و خواب جز کوفتگی تمام تنم، کاری نکرده است. زنگ میزنم به امن ترین آدم زندگیم، میپرسد: بیدار شدی؟ میگویم: اوهوم میپرسد : خوب خوابیدی؟ نمیگویم نه، درباره اندازه سرم، درباره خواب بدی که دیدم، که همه داشتند میرفتند و یکعالمه وسیله پیش من بود که برسانم دست صاحبانش، درباره کرختی تنم، و همه ی حال بدم دروغ میگویم، انگار کسی توی دلم رخت میشورد، رخت های خونی یک دختر اصفهانی، کشته شده موقع اذان صبح، یک روز بعد از 5.5.405
مادر میگفت: سرم اندازه ی خانه شده است، نمیفهمیدم، به سرش نگاه… — On Shery — TG.ME
July 28, 2026 250 1