دامن سبز نخی که نسیم امانت داده را میپوشم، نه با همان بلوزی که ست… — On Shery — TG.ME

دامن سبز نخی که نسیم امانت داده را میپوشم، نه با همان بلوزی که ست کرده ام برایش، با یک شومیز نخی خنک، فقط خنک. تنها چیزی ک برایم مهم است. موهایم را در بالاترین حد ممکن گوجه میکنم، کمی رژ گونه و کمتر رژ لب. صندل لا انگشتی ها را می‌گذارم توی کیفم، ک... ب اسنپ می‌گویم در نزدیک ترین جای ممکن ب ورودی بایستد، آفتاب کمتری ببینم. پیاده می‌شویم، از همان بیرون، همان هوای بازِ هنوز مانده ب پله های ورودی، شروع می‌شود. حالم بد می‌شود، و بدتر. همان فوبیای مکان های شلوغ و کثیف. همان حس که اینجا هوا پر از میکروب و آلودگی‌ است و نمی‌شود نفس کشید. و کم کم، چیزهای جدیدی حس میکنم. عذاب وجدان ازینکه من بدون نوبت، دارم میروم تو، بدون ایستادن های طولانی و توی آن صف ها داد زدن و... نمیتوانم کسی را نگاه کنم، نگاه سنگین آدم ها را حس میکنم. ندا دستم را می‌گیرد، کنارم ایستاده، مثل همیشه، امن است و یک آرام بخش می‌دهد که بدون آب می اندازم بالا، قرص کوچک است و توی گلویم گیر می‌کند، نمی‌رود پایین. قلبم تند تند می‌زند، همانطور ک آن شب، سر چهارراه تاتر شهر، گیر دادند به ماشین جلوییمان، مرد عربده زد : مادرش رو بگا..... و چند نفر با لذت و شعفی خبیث دویدند ک مادر آن مرد جوان و تنها و بی سلاح و بی گناه را.... قلبم تند تند می‌زند و مدام فکر میکنم اینها کدامشان، چطور فکر می‌کنند و.... اشکم سرازیر می‌شود. چطور آمدند توی بیمارستان و آدمهایی ک زخمی بودند را....؟ ندا آب می‌دهد، می‌گوید بنشین، کنارم ایستاده، کسی توی دلم رخت میشورد، رخت های تماما خونی...

July 12, 2026 351 1