از آخرین باری که برایت نامه نوشتم خیلی میگذرد. تمام دفترهای قبلی را دور انداختم. دیگر هم وقت و کاغذهایم را حرام نوشتن برای تو نمیکنم.
یادم میآید یکبار گفتی: «ویژگی تو اینه که از زنده کردن یه چیزی دست نمیکشی. اگه یه روزی تصمیم بگیری یه درختی که چند ساله خشک شده رو احیا کنی تعجب نمیکنم.» اشتباه نمیکردی؛ اما من اینبار دیگر این گیاه خشکشده را با ریشهاش از خاک بیرون کشیدم، آتشش زدم و خاکسترش را در عمیقترین چالهای که میتوانستم حفر کنم، دفن کردم.
چون که هیچچیزی نمیتوانست آن گند را از زندگی من پاک کند. هرکاری که فکرش را بکنی کردم اما حقیقت این است که حال من بعد از آن اتفاق هرگز بهتر نشد. هرگز خود سابقم نشدم با اینکه آن الهام سابق را دوست داشتم. من خیلی منتظر ماندم، خیلی تلاش کردم که همه چیز را درست کنم و اجازه ندهم تکههای آخرین پل باقیمانده بینمان به ته دره برود؛ اما از یک جایی به بعد دیگر کاری از من ساخته نبود. تصمیم، تصمیم تو بود و من چارهای جز پذیرفتن تصمیمی که قلبم را هزار تکه میکرد، نداشتم.
خلاصه هرچه که شد، ثانیه به ثانیهاش را در جهنم گذراندم و مطمئن بودم که دیگر از این یکی زنده بیرون نمیآیم.
تمام این ۹۲ روز شبیه به یک مردهی متحرک بودم. خیلی کارها کردم، جاهای جدیدی را دیدم و با آدمهای جدیدی آشنا شدم؛ اما هیچ چیزی حس نکردم.
در نهایت تنها راه نجاتی که برای خودم میدیدم این بود که همه چیز را پشت سر بگذارم و یک زندگی جدید را شروع کنم. زندگیای که تو هرگز در آن نبودی.
حالا هرچیز باقیمانده از گذشته را در بشکهای میریزم و به آتش میکشم. چون من از ته قلبم به شروعی دوباره ایمان دارم. چون نمیتوانم اجازه بدهم یکبار دیگر هم من را از خودم بگیری.
پینوشت: من از یک جایی به بعد فهمیدم که دیگر برایم اهمیتی ندارد که دوستم داشته باشی و یا بخواهی زندگیام را خراب کنی، من فقط میخواهم در زندگیام باشی.
A hundred thrown-out speeches I almost said to you - نامهٔ نوزده

