وقتی که هوا در گرداگردم تاریک میشود و جهان در اطرافم، و آسمان مثل پیکر معشوقهای در جانم آرام میگیرد، پس شوقی در روحم میدود و با خود میگویم، ایکاش میتوانستی نقشبند این همه جنب و جوش باشی و همهی آنچه را که چنین سرشار و گرم در وجودت زنده است، با نفخهای بر صفحهی بوم بنشانی تا جلوهی آن آینهی جانت شود، همچنان که جان تو آینهی خدای بیکران است! ولی روح من، ای دوست، تاب این تجلی را ندارد و من دستخوش شکوه این پدیدهها به زانو در میآیم.
رنجهای ورتر جوان؛ گوته
August 2, 2026 53