هر کاری هم بکنم، هرچقدر سعی کنم با همهچی کنار بیام، خودمو بزنم به اون راه و وانمود کنم که چیزی نیست، باز آخرش دارم از تو داغون میشم.
حالم خوب نیست، واقعاً خوب نیست.
سختترین قسمت اینه که هم دارمت، هم ندارمت. انگار یه جایی بین بودن و نبودنت گیر کردم و نمیدونم باید با این حس چیکار کنم.
هزار بار با خودم میگم نه چیزی نیست درست میشه بیخیال، ولی مگه دل آدم با این حرفا آروم میشه؟ شب که میشه، همهچی چند برابر میاد سراغم. فکرام، دلتنگیم، حرفایی که نزدم، چیزایی که ازت میخوام و نمیدونم اصلاً حق دارم بخوام یا نه…
هی میخوام قوی باشم، هی میخوام بگم مهم نیست، ولی حقیقت اینه که مهمه. خیلی هم مهمه.
من از این بلاتکلیفی خستهام؛ از اینکه نمیدونم باید بمونم، برم، صبر کنم یا بالاخره خودمو از این حس بیرون بکشم.
فقط میدونم قلبم دیگه مثل قبل طاقت نمیاره و من واقعاً نمیدونم باید با این همه دوست داشتنت، وقتی نمیدونم جای من توی دنیات کجاست، چیکار کنم.