به وقت #خاطرات زفاف
سلام علیکم
راستش خواستم شب زفاف خودمو براتون تعریف کنم .
من اون موقع ۱۷سالم بود و خیلی دختر مودب و کلا با حیایی بودم
و تا روز عروسیم اجازه نداده بودم همسرم حتی منو بدونه روسری ببینه چیزای دیگه که دیگه هیچی ، و همه ام بهم میگفتن که چرا دیگه اینقدر سخت گیر بازی درمیاری با اینکه عاشق همسرم بودم ولی نزاشتم تا روز عروسی منو بدون حجاب ببینه
شب عروسی مهمونامون رفتن منو همسرم رفتیم نشستیم تو پذیرایی با یک عالمه فاصله هم من خجالتی بودم و هم اون پسر ساده ای بود و کلا خجالت میکشید
من ی جوری پیچوندم رفتم تو اتاق که خواستم لباس عروسمو در بیارم که دیدم نمیشههههه در نمیاد همسرمو صدا زدم بیاد کمکم کنه دیگه لباسو کمک کرد در بیارم لباس داشت از تنم میوفتاد هم من خجالت کشیده بودم هم اون ، همسرم تا دید اوضاع خرابه سریع رفت تو پذیرایی
خلاصه منم رفتم دوش گرفتمو همه کارامو کردم ی لباس راحتی کردم تنمو رفتم تو وپذیرایی بعد سر خودمو با خوراکیای تو یخچال گرم کردم سرم تو یخچال بود که همسرم اومد پشت سرم با ی فاصله ی خیلی کم اصلا فاصله نداشتم و هیچ وقت اینقدر بهم نزدیک نشده بود
نفسم افتاد به تکاپو که متوجه شد خجالت کشیدم اومد ی چیزی برداشتو رفت
ساعت ۴صبح بود من رفتم تو رخت خواب تا بخوابم پشتم به در اتاق بوذ همسرم اومد تو و تو گوشم گفت می دونم ، تا تو دلت رضا نباشه دست بهت نمیزنم و بالشتشو برداشت و رفت تو پذیرایی خوابید که ما تا ۲-۳ماه همین جوری بودیم و هیچ کدومم به روی هم نمی آوردیم چون خیلیییی از هم خجالت می کشیدیم
حتی پیش همم رومون نمیومد بخوابیم
این چند ماه که گذشت ما ی سفر مشهد رفتیم که قبل رفتم دعوامون شد و تا ی هفته روزا من خواب بودم شبا اون حرم ، شبا من حرم روزا اون خواب
دیگه ی روز آشتی کردیم ولی من می خواستم به همون رویه ادامه بدم که همسرم بیچاره غیر مستقیم بهم گفت که دیگه بسه
و دیگه به این طلسم پایان دادم
فرداش نمی تونستم تو چشمای همسرم نگاه کنم یا ولی اون خوشحالو شاد بود طوری که تاحالا ندیده بودم اونجوری پر نشاط باشه😂
: @TimeToWedding 🤍"
888
243
104
6
1August 28, 2026 21.5K 1.6K 185