تا جایی که یادم میآد از وقتی بچه بودم وقتی ازم میپرسیدن هدفت چیه؟ من میگفتم برم، فقط از اینجا برم. نمیدونستم رویا چیه، هدف چیه، شغل موردعلاقهم چیه، علایقم چی هستن. نمیدونستم کجا میخوام برم صرفاً میدونستم میخوام اینجا نباشم فقط به این آگاهی رسیده بودم که باید هرچی زودتر از اینجا برم، از این محیطی که بهش میگن خونه اما ذرّهای احساس خونه نمیده. یکزمانی رسید بهش میگفتن راهنمایی بهم گفتن ته این راه باید انتخاب رشته کنی. اونجا باید با توجه به شغلی که در آینده دوست داری بهش مشغول باشی، انتخاب رشته کنی. یکی از بزرگترین بحرانهای من همون زمان بود. شغل موردعلاقه؟ من نمیدونستم اینها چیان من فقط میدونستم که میخوام برم. بهم میگفتن چرا اینقدر سختش میکنی هر چی دوست داری همون رو برو بخون. من نمیدونستم چی دوست دارم، من هیچی نمیدونستم، نمیدونستم کیام و علایقم چیه، من وقت این چیزها رو نداشتم من فقط میخوام برم چرا نمیفهمیدن من فقط میخوام برم؟ متوجه شدم هیچی از خودم نمیدونم، هیچ هدفی ندارم، هیچ علاقهای ندارم، حتی مکانی هم برای رفتن ندارم. کل اون روزها رو فقط به سقف خیره میشدم و به این فکر میکردم چطور کل هویتم توی رفتن خلاصه شده، چطوری خیلی چیزهای مهمتری وجود داره و من از هیچکدومشون خبر ندارم. من هیچی از خودم و دنیا نمیدونستم خالیه خالی بودم، با این حال میخواستم برم.
17September 6, 2026 286 12