مثل هر سال رسید. توی روزهایی از سال توی تابستونی که کل سال رو منتظرش بودم، پلیلیست بلکمتالم رو باز میکنم و دوباره فرومیپاشم توی خودم، دوباره از خودم متنفر میشم همزمان میخوام از همهی آدمها فرار کنم. دوباره فکر میکنم هیچی نیستم، هیچی بلد نیستم و توی هیچی خوب نیستم. دوباره شبها کابوس میبینم و فکر کنکور و نمراتم توی خواب تسخیرم میکنن. دوباره توی هر مکانی یک چیزی میبینم و یهویی گریهم میگیره بعد دوباره به مسافرتم ادامه میدم. همه بهم گفتن برو نیازش داری حال و احوالت عوض میشه اما بدتر هم شد حالا توی خیابونهای شهری قدم میزنم که هیچجاش رو نمیشناسم ولی هر قدمش برام یادآور یک خاطرهست. هر قدمش من رو یاد یکی میاندازه. انگار زندگی من رو همیشه برمیداره میذاره مرحله یک، کل سال رو تلاش میکنم، کلی مرحلهی جدید باز میکنم کلی سکه میگیرم، کلی کرکتر جدید آنلاک میکنم بعد به خودم میام میبینم مرحله اولم. نه کرکتری برام مونده، نه سکهای، نه تجربهای. نمیدونم اون همه تلاش چرا هیچوقت کافی نیست، هیچوقت نمیرسم، هیچوقت اون پاداش رو تجربهش نمیکنم. هیچوقت نمیمونه همیشه من بودم و من موندم. فکر میکردم از اون نقطه خارج بشم دیگه تنها نیستم اما باز هم منم با احساس شکستی که باید شکلش بدم به چیز جدیدی.
12September 2, 2026 217 5