دیشب خواب دیدمت… نه از آن خوابهایی که صبح فراموششان میکنیم؛ خوابی بود که وقتی بیدار شدم، دلم میخواست دوباره چشمهایم را ببندم تا شاید برگردم همانجا… کنارم بودی. ساعتها باهم بودیم، آنقدر نزدیک که برای چند ساعت دلتنگی را یادم رفته بود. حضورَت را حس میکردم، صدایت را میشنیدم، و برای اولین بار بعد از مدتها دلم آرام بود. اما ساعت هفت صبح صدایم کردند… و من از تو جدا شدم. نمیدانی چقدر تلخ بود وقتی چشمهایم را باز کردم و فهمیدم تمام آن لحظهها فقط یک خواب بوده. چند دقیقه به سقف خیره ماندم و آرزو کردم دوباره خوابم ببرد؛ نه برای اینکه بخوابم، برای اینکه دوباره پیدایت کنم. کاش خوابم کمی بیشتر طول میکشید… کاش کسی صدایم نمیکرد… کاش فقط چند ساعت دیگر میتوانستم کنار تو بمانم. دیشب تو را داشتم، امروز فقط خاطرهی خوابت را دارم. و شاید دردناکترین نوع دلتنگی همین باشد؛ اینکه حتی وقتی بالاخره به کسی که دلت برایش تنگ شده میرسی، باز هم بیدار میشوی و میبینی هنوز از تو دور است. دیشب زیباترین کابوس زندگیام را دیدم؛ چون در آن، تو کنارم بودی… و صبح، کابوس واقعی شروع شد. 🖤
3