+ هیونگی؟
- جانِ دلم
+ چطور میتونم اونهمه دردو فراموش کنم؟ چطور میتونم چیزایی که تحمل کردم و پشت سر گذاشتم رو از ذهنم پاک کنم؟
درد داشت
دیدن خستگیهای پسر مقابلش که همهی وجودش شده بود، دیدن غم توی چشماش، اون چشمایی که کل زندگیش توش خلاصه میشد..
اون پسر همه چیز تهیونگ بود و حالا باید شاهد درد کشیدنش میشد بدون اینکه بتونه کاری کنه و این... خودِ درد بود.
دستی توی موهای پسرک غمدیدش کشید و با دیدن تارهای برفگونی که خیلی مشهود نبودن اما هربار چشم تهیونگ رو میگرفتن به زور لبخندی روی لبهاش نشوند، لبخندی که به چشمش نرسید و فقط لبهاش رو تزئین کرد، لبخندی که دردناک تر از هزار بار اشک ریختن بود
- خیلی دلم میخواست بهت یه راهحل بدم پسرم، ولی توی این زندگی لعنت شده چیزی به اسم فراموش کردن نداریم جانم. فقط باید عادت کرد یا... همهی چیزایی که باعث آزارته رو گوشهی ذهنت نگه داری و سعی کنی یادآورشون نشی.
و سکوت چیزی بود که حالا بین اون دو حاکم شد و در ذهن هر کدوم یه هیاهوی متفاوت ایجاد کرد، یه کولاک از احساسات متضاد، یه درد عجیب و غمی که اون لحظه بینهایت و بیانتها بهنظر رسید و خوشحالی دست نیافتنی تر از همیشه. مثل یه جاده ی بی سرو ته که هرچقدر طی بشه باز هم به آخرش نمیرسی و فقط سراب میبینی؛
- کاش میشد تموم غمهات به من منتقل شه
سکوت با حرف تهیونگ شکسته شد
+ نه.. این زیادی کشندست هیونگ...
- کشنده دیدن عزیزترینم تو این حاله،
اگه میشد بدون لحظهای شکو تردید اینکارو میکردم.
حالا دیگه انگار حرفی برای گفتن نمونده بود، میدونست جونگکوک دیگه کلمه ای برای ساختن جمله توی ذهنش نداره. میدونست ذهنش الان خالی تر از خالیه، یه برهوت از پوچیِ بیپایان. اون لحظه آغوش تنها چیزی بود که میتونست به تک الماسش هدیه کنه و اینکار رو هم کرد.
