وقتی غم توی چشمای تک دارایی زندگیت دیده شه چیکار میکنی؟ شاید با خودت… — فرمانده‌‌ی نعنا(rest) — TG.ME

‌ وقتی غم توی چشمای تک دارایی زندگیت دیده شه چیکار میکنی؟ شاید با خودت بگی "راحته، از پسش بر میام، میتونم بهش کمک کنم" اما همه چیز پیچیده تر از اونیه که بتونی فکرش رو بکنی. اون یه جفت چشم قهوه‌ای که حالا تمام داروندار تهیونگ شده بود، اون دستای سردی که فقط با دستای گرم خودش به دمای عادی برمیگشتن، اون طره‌ی خوش‌رنگ موها که همیشه بین انگشتاش جا می‌گرفت و نوازش می‌شد و تبدیل به یه عادت بین هردوشون شده بود، اون لبخندها که حتی یه نقص کوچیک توشون دیده نمی‌شد... اینها فقط بخش خیلی کوچیکی از توصیفات تهیونگ بود برای تک پسرش و هرگز غمش رو نمی‌خواست! غمش رو نمی‌خواست و هیچ کاری هم جز در آغوش کشیدن پسر و حرف زدن باهاش از دستش بر نمیومد. غم رو توی چشماش می‌دید و با اینکه حرف نمی‌زد میتونست تک تک دردهاش رو متوجه بشه. کافی بود یه قطره اشک از چشمای پسرش بیاد تا قلبش فرو بریزه، کافی بود ناراحتیش رو ببینه تا همه چیز براش تیره و تار شه. اما چاره‌ای نبود، بود؟ آدم بدون غم معنا نداره. هرکسی متعلقاتی داره و غم به‌خصوص آدم‌ها هم از همون تعلقات به حساب میاد. ‌

September 21, 2025 630 11