زندگی مخفی
تهران، بڕای آنان کە گریختە بودند، بسیار ناامن شدە بود. کمیتە انقلاب اسلامی، اطلاعیە دادە بود کە تمام مستاجرها، باید ظرف چند روز، خود را بە ادارەی اماکن، معرفی کنند. خدای سالهای شصت خورشیدی، ترس و دلهرە بود. خیابان خوش تهران، منزل شادمان خانم مهربان کە هنوز رگەهایی از لهجە شمالی را در خود حفظ کردە بود. داداش با او رایزنی کرد و او قول داد کە تا چندین هفتە، بە (کمیتە انقلاب) نرود... اسبابها و لوازم زندگی برادرم را در خانەهای چند تن تقسیم کردیم و دوستی قبول کرد کە در خانە انها ماندگار شود. داداش در جنوب کشور، در شرکت گاز بە عنوان مهندس خط لولە گاز کار می کرد و هر ماە دە روز آزاد بود کە استراحت کند. ترس و بالهای مرگ، نفس در گرمگاە سینە، یخ می بست...
هردو برادر، شبی در منزل ان دوست، در اتاقی نشستیم و گپ زدیم. برادر بزرگ با اینکە بیست و چند سال نداشت، بزرگ بود و با تجربە، بە من گفت کە این حاکمیت، بیشتر از حاکمیت ناصرالدین شاە دوام خواهد داشت. مردن هنر نیست، زندە ماندن و از طوفان حوادث جهیدن مهم است. از سخنان بابا بود، گاهی رزم و گاهی بزم...
گاهی گریز...
صبح کە بیدار شدیم، خوابش را برایم تعریف کرد، او گفت کە دیشب در خواب دیدم کە تمام موهایم سفید شدە است. هردو مکدر شدیم، زیرا خواب در خانوادە ما بە حقیقت می پیوست. گفت کە ناچار است کە برود، گفت کە مرا دوست دارد و بهترینها را برایم می خواهد. یک کیف دستی مشکی را از من گرفت، کیف دستی قشنگ نبود، ولی حسم می گفت کە می خواهد چیزی از من بە یادگار داشتە باشد...
وقت جدایی نگاهش نکردم، دلم آتش می گرفت. سعی کردم کە از پلەها بگریزم. میزبان مرا گرفت و در آغوش داداش انداخت. آهستە در گوشم گفت: هر حادثەیی پیش امد، نگذار خواهرها بیسواد بمانند...
جنگ بود و روستای محل زندگی ما، هفت کانی بود. دیدار دوم ما تا سال هفتاد بە درازا کشید...
من بە او گفتم کە تنگزها هنوز گلهای رنگی می دهند و بر فراز زاگروس، باد سرگردان است..
2September 20, 2026 237 4 1