حکایت روباه نمازگذار
درویشی
خروس و شيرى با هم رفيق و همراه شدند و به صحرا رفتند. شبهنگام خروس برای خوابيدن به روى درخت رفت و شير هم پاى درخت دراز کشيد. هنگام سپیدهدم خروس به عادت مألوف شروع به خواندن کرد. روباهى که در آن حوالى بود، به طمع افتاد و نزدیک درخت آمد.
روباه با دیدن خروس گفت:
«بفرمایيد پایين تا به شما اقتدا کنیم و نماز صبح را به جماعت بخوانيم!»
خروس گفت:
«همانطور که میبینید، بنده فقط مؤذن هستم، پيشنماز پاى درخت است. او را بيدار کن!»
روباه که تازه متوجه حضور شير شده بود، با غرش او پا به فرار گذاشت.
خروس پرسید:
«کجا تشريف مىبريد؟ مگر نمىخواستيد نماز جماعت بخوانيد؟»
روباه در حال فرار گفت:
«دارم مىروم تجدید وضو کنم!»
8
1September 5, 2026 337 5 3