۱۷- افسانه ها، اساطیر و باور ملل
انتخاب : علی رستمیان
داستان، افسانه ها واساطیر وباور ملل
🐦🔥🌿🎄🌳🌴 قصه های دیار ما گیلان غرب : سراب مورت این داستان هم ریشه در واقعیتهای فرهنگی سراب مورت گیلانغرب دارد و هم بازتابدهندهی باورهای کهن دربارهی گیاه مورت**، پیوند انسان و طبیعت، و آیینهای آب و زندگی است.
## 🌿 **افسانهٔ مورت و آب
در دامنههای سبز گیلانغرب، جایی که کوه به آسمان تکیه میدهد و چشمهها چون نقره از دل زمین میجوشند، روستایی بود به نام سراب. مردمانش با خاک و آب زندگی میکردند؛ زمین را میشناختند، آفتاب را دعا میکردند، و هر بامداد صدای مورت را در باد میشنیدند.
مادرِ بزرگِ روستا، همیشه میگفت:
«ای بچهها، مورت گیاهِ برکتِ آب است. هرجا آب زلال باشد، مورت سبز میشود، و هرجا مورت سبز شود، دل مردم آرام میگیرد.»
در کنار سراب، خانوادهای زندگی میکردند. پدر، مردی کشاورز بود، مهربان و خسته از سالهای خشکسالی. مادر، زنی آرام با دستانی همیشه بوی مورتگرفته. و دخترشان، که میگفتند چشمهایش به رنگ برگِ تازهٔ مورت است.
سالها بود که رسم بر این بود:
هر بهار، در نخستین جمعهٔ ماه آبان، مردم روستا به کنار سراب میآمدند. زنان شاخههای مورت را میچیدند و در پارچههای سفید میپیچیدند، مردان کوزهها را از آب چشمه پر میکردند، و کودکان با صدای نی و دف در اطراف سراب میرقصیدند.
در پایان مراسم، همه شاخههای مورت را در آب میانداختند و آرزوهایشان را در دل نجوا میکردند.
آن سال اما، باران نیامده بود. زمین ترک خورده و رودها خشکیده بودند. مادر بزرگ گفت:
> «باید آیینِ کهن را زنده کنیم... باید آب را با مورت آشتی دهیم.»
در غروب همان روز، دختر زیبای سبز چشم، شاخهای از مورت را برید، آن را با نخ سرخ بست و کنار چشمه نشست. زیر لب گفت:
> «ای آبِ زندگی، ای مورتِ مقدس...
> دوباره برکت را به این دشت برگردان.»
باد از کوه پایین آمد، برگهای مورت لرزیدند و ناگهان صدای چکیدن آب شنیده شد. قطرهای، سپس جویباری باریک از سنگ بیرون زد. مردم که رسیدند، دیدند آب دوباره از دل زمین میجوشد.
از آن روز، مردم باور کردند که *مورت نگهبانِ سراب است.
هر خانواده در حیاط خانهاش بوتهای از مورت کاشت، و رسم شد که در مراسم عروسی، عروس باید شاخهای از همان مورتِ خانوادگی را بر موهایش بگذارد تا زندگیش همواره سبز بماند.
در سوگواریها نیز، بر مزار رفتگان شاخهای از همان مورت مینهادند تا روح درگذشته در سایهی آن آرام گیرد.
دختر زیبای روستا سالها بعد با مردی از همان روستا ازدواج کرد. در روز عروسی، وقتی شاخه مورت را در دست گرفت، سراب مورت آرام و زلال بود؛ آینهای که چهرهی همهی مردمان در آن میدرخشید.
و هنوز هم، اگر در غروبهای آبان به آنجا بروی،
بوی مورت و صدای آب را میشنوی...
و شاید، دعای آن دخترِ چشمسبز را که روزی آب را بیدار کرد. 🌿
3September 3, 2026 436 3 5