🚂 قطار روسی
✍ آنتوان چخوف
بخش نخست
در یک روستای دورافتادهٔ روسیه، یک روستایی را هنگام باز کردن پیچهای ریل قطار دستگیر کردند…
بازرس:
«میفهمی جان هزاران انسان را به خطر انداختهای؟ چرا آن پیچها را باز میکنی؟»
روستایی:
«فقط یک پیچ است ارباب… برای سنگین کردنِ قلابِ ماهیگیریام لازمش دارم. من که به کسی آسیب نمیزنم. تازه، همهٔ اهل روستا همین کار را میکنند؛ یک پیچ را باز میکنیم و بعدی را میگذاریم بماند. در درس فیزیک خواندهایم، بار تقسیم میشود و قطار واژگون نمیشود.»
بازرس:
«این دیوانگی است! یعنی دهدار این را نمیبیند؟»
روستایی:
«چطور نبیند؟ او حتی قفلهای پاسگاه و خانهٔ خودش را هم از همین پیچها ساخته. بالاخره مفت است دیگر…»
بازرس:
«خب، اگر حقوقتان را زیاد کنیم چه؟ دست از این دزدی برمیدارید؟»
روستایی:
«مسئله پول نیست ارباب، عادت است. اگر عدالت و اخلاق را در کودکیمان یادمان ندهید، بزرگ هم که بشویم، حتی اگر جیبمان پر از پول شود، باز هم به باز کردن آن پیچها ادامه میدهیم.»
بازرس که از این حجم جهالت وحشتزده شده بود، برای نوشتن گزارش خود سوار قطاری شد که به مقصد پایتخت میرفت.
☕️@Tea_Break
ادامه👇

3
1August 22, 2026 153 5