داستان آینده متفاوت است از گذشته آفتاب طلوعکردهنکرده، موبایلبهدست پشت خط بودم و در فکر اینکه تا شهر خلوت است چیزکی بهمناسبت سالمرگ سایه قلمی کنم، که صدای زنگ در گوشم پیچید -دویستوهشتادوچهارمین زنگ این شیفت. گفت موتورم آتش گرفته. تعجب کردم. چیز معمولی نیست چنین خبری. صدایش آرام بود و خسته. پرسیدم چهطور این اتفاق افتاده؟ گفت نمیدانم. با سروصدای همسایهها متوجه شدهبود و آمدهبود سراغ موتورش که دم در خانه پارک بوده. گفت همین الآن خاموشش کردیم. پرسیدم آیا کسی دیده حادثه چهطور رخ داده؟ گفت نمیدانم. و بیدرنگ ادامه داد که: «من امامجماعت مسجد محلهام؛ اومدهن و آتیش زدهن.» آدرسش را پرسیدم. ولنجک. پلاکش را پرسیدم. گفت سوخته. #خدمت
August 10, 2026 128