پس از عبور از جنگلی انبوه و خاموش، جایی که شاخه‌ های درختان همچون… —  ˑ 𝕮♰𝆬𝖺𝗌𝗍𝗅𝖾 ˑ  — TG.ME

پس از عبور از جنگلی انبوه و خاموش، جایی که شاخه‌ های درختان همچون انگشتانی استخوانی بر فراز جاده در هم تنیده‌ اند، جاده‌ ای پر پیچ‌ و خم تو را به دل کوهستان می کشاند.
جایی که مه، همچون پرده‌ ای ضخیم مرز میان زمین و آسمان را محو کرده است و درست در شبی که ماه کامل به شکلی اسرار آمیز سرخ می‌ شود؛ سرخ و چکه‌ کنان همچون خون جاری از شاهرگ دختری باکره... نخستین سایه‌ های عمارت از میان مه پدیدار می‌ شوند.
قلعه‌ ای باشکوه، عظیم و تاریک که با وجود آنکه حتی یک خدمتکار، نگهبان یا موجود زنده‌ای در آن دیده نمی‌ شود، همچنان چنان باشکوه و بی‌ نقص به نظر می‌ رسد که گویی خود بنا قرن‌ هاست نفس می‌کشد و از خود مراقبت می‌ کند.
پرده‌ هایی به سرخی ماهِ شب‌ های بی‌ پایانش، از پنجره‌ های بلند و باریک آویخته‌ شده اند. شمع‌ ها و مشعل‌ های بی‌ شمار در گوشه‌ و کنار عمارت شعله می‌ کشند اما نور و گرمای فراوانشان حتی اندکی از سرمای جان‌ سوز و تاریکی کورکننده ی فضا نمی‌ کاهد. شعله‌ها جوری می‌لرزند که گویی خود نیز از چیزی که در این عمارت سکونت دارد وحشت دارند.
پله‌ های سنگی سیاه‌ رنگ را بالا می‌ روی... پله‌هایی که نرده‌ های نقره‌ایِ ظریف و پرنقش‌ و نگارشان در تاریکی همچون استخوان‌ های تراش‌ خورده می‌ درخشند. هر قدمت در سکوتی سنگین گم می‌ شود تا سر انجام، در بالاترین طبقه، مقابل دری فولادی و پر هیبت می‌ ایستی، دری آنچنان عظیم و سنگین که بعید به نظر می‌ رسد حتی ده مرد نیرومند قادر به گشودن آن باشند.
اما پیش از آنکه دستت را به سوی دستگیره ببری، در با صدایی آهسته خود به‌ خود باز می‌ شود.
قدم‌ هایت را آرام به درون می‌ گذاری و درِ پشت سرت به نرمی بسته می‌ شود. فضای تالار مملو از تابلو های نقاشی باشکوه، ظروف نقره و چینی‌ های براق و تزئینی و فرش‌ های ابریشمی بینظیری است که زیر نور لرزان شمع‌ ها همچون سطح آب می‌ درخشند.
با این حال، هیچکدام نمی‌تواند نگاهت را برای بیش از چند ثانیه به خود مشغول کنند. زیرا او آنجاست...
مردی با موهایی سیاه رنگ به سان آسمان شب و پوستی آنچنان رنگ‌ پریده که نور شمع را با نرمی منعکس می کند... گویی که خون مدت‌ هاست از رگ‌ هایش رخت بربسته باشد.
آرام رویش را به سوی تو بر می‌ گرداند.
لبخندی مرموز گوشه ی لبانش نشسته و جام شراب را میان انگشتانش به‌آرامی می‌ چرخاند.
به سویت قدم بر می دارد اما هیچ صدایی از قدم‌ هایش به گوشت نمی رسد.
وقتی مقابلت می‌ ایستد، دست آزادش را بالا می‌ آورد و با ظرافت گونه‌ ات را نوازش می‌ کند. انگشتان سردش آرام‌ آرام از خط فک پایین می‌ روند و در امتداد گردنت روی پوستت می‌ لغزند... آنقدر آهسته که گویی می‌خواهد هر لرزش بدنت را به خاطر بسپارد.
و تو در آن چشمان یاقوتی سرخش غرق می‌ شوی.
آن‌قدر مسحور نگاهش می مانی که دیگر نمی توانی میان ترس و تمنای وجودت تفاوتی قائل شوی.
گویی چیزی در اعماق وجودت تو را وادار می‌ کند یقه ی لباست را اندکی کنار بزنی و گردنت را در اختیار او بگذاری.
لبخندش عمیق‌ تر می‌ شود، جام شراب را از میان انگشتانش رها می کند و با صدای برخورد جام نقره ای که بر کف سنگی تالار می‌ افتد سرش را اندکی خم می‌ کند و با دستش بدنت را دربر می گیرد و می‌گذارد و نیش‌های تیزش را در پوستت فرو بروند و سپس گرمای خونت که در برابر سرمای جاودانه ی عمارت جاری می‌ شود.
او تا زمانی که آخرین قطره ی زندگی از وجودت کشیده شود و همچون جامی خالی از شراب، بی‌ جان و حرکت بر زمین فرو بیفتی خونت را مینوشد.
به عمارت دراکولا خوش آمدید.
August 25, 2026 206 1