🔹هوشمندانِ زیر خط فقر
مولوی در مثنوی داستانی نقل میکند که یک مرد عرب(اعرابی) بر شتر خود دو جوال بار کرده بود. یکی از جوالها پر از گندم و آن یکی ریگ بیابان، تا بار تایبار نشود و توازن برقرارباشد. در بین راه مردی "حدیثانداز" همراه او میشود و وقتی میفهمد داخل یکی از جوالها ریگ است، هوشمندانه به اعرابی میگوید به جای ریگ باید گندم را به دو نصف میکردی و نصفی را در یک جوال و نصف دیگر را در جوال دوم میریختی تا هم بارت متوازن شود هم سبک.
گفت نیم گندم آن تنگ را
در دگر ریز از پی فرهنگ را
تا سبک گردد جوال و هم شتر
گفت شاباش ای حکیمِ اهل و حُر
اعرابی وقتی این نظر حکیمانه را میشنود از نبوغ مرد شگفت زده شده و ضمن ستایش نظراتش از وی میپرسد تو با این همه فکر دقیق و اندیشههای بکر چرا لخت و پیاده و این چنین خسته و درمانده هستی؟ و به احترام حکمت، او را بر شتر خود نشاند و ادامه داد که تو با این همه عقل و کفایت که داری حتما شاه یا وزیر هستی؛ سپس از مال و منال او پرسید که حکیمِ داستان ما در پاسخ گفت نه شاهم نه وزیر نه مالی دارم و نه گاو و اشتری، همانطور که میبینی رخت و لباسی هم به تن ندارم حتی برای نان شبم هم محتاج رحم و صدقهی دیگرانم. عرب با شنیدن این حقایق به حکیم گفت زود از من دور شو و راه خود را از من جدا کن تا شومی حکمت تو دامنگیر من هم نشود. خوشا به حال خودم که زیرک و باهوش نبوده و یک احمق هستم و لازم نکرده که به نصیحت تو گوش دهم و همان بهتر که به جای این هوش و حکمت بیحاصل که تو داری یک جوالم پر از گندم باشد و آن یکی پر از ریگ.
پس عرب گفتش که رو دور از بَرَم
تا نبارد شومی تو بر سرم
دور بر آن حکمت شومت ز من
نطق تو شوم است بر اهل زمن
یا تو آن سو رو من این سو میدوم
ور تو را ره پیش من واپس روم
یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ
به بُوَد زین حیلههای مردهریگ
احمقیام بس مبارک احمقیست
که دلم با برگ و جانم متقیست
#سرمقاله_کانال_تفريجان
@Tafrijan
11August 3, 2026 1.2K 1