_ خب رسیدیم به اصل کاری،
مگه من بهت نگفته بودم حق نداری هیچ #پدرسگی رو بغل کنی؟❌
مگه من تاکیید نکرده بودم با هیچ خری گرم نمیگیری؟
با من #لج میکنی اره؟🪓
به عمد میخوای #سرپیچی کنی تا بگی خوب بلد نیستم #جنده مو تربیت و کنترل کنم؟
فرید سرش را به علامت نفی به شدت تکان داد،
اشک و اب وان باهم از سرو رویش به اطراف پاشیده میشد.
فلسفه ی حسام برای این حجم از سختگیری را نمیفهمید، به اندازه ی کافی او را محدود کرده بود. مگر یک بغل یا یک لبخند یا حتی چند کلمه ی محبت امیز به بچه های دوستان یا اشنایان چه ضرری به او میرساند که تا این حد به او در این مورد خاص سخت میگرفت؟!
_ میدونی چیه؟
ناامید شدم.🍆
حسمیکنم به اندازه ی کافی باهات کار نکردم،
حس میکنم اونجور که باید #شیرفهمت نکردم.
فرید فقط به او زل زده بود،
چرا از ادامه دار شدن این شب تا این حد میترسید؟
نشانه ها را خوب یاد گرفته بود،
حسام وقتی با این لحن حرف میزد
یعنی بدترین چیزها در انتظارش است.
او را رها کرد و به سمت سکوی مرمرین رفت،
وسیله ای که نمیشناخت را در دست گرفت و به سمت وان برگشت.
_ میدونی این چیه عزیزم؟
یه #اسباببازی⛓🩸 جدید واست گرفتم،
نظرت چیه یکم لول بازی رو بالاتر ببریم؟
حس میکنم هیجان اومده پایین،
یکم بازی رو #سرگرم کننده تر کنیم⁉️
فرید ارام لب هایی که از شدت سرما میلرزید را تکان داد:
_ #ارباب تورو خدا اذیتم نکن،
به خدا حالم خوب نیست.💢🚨
#بسترشیطان
#ارباب_بردهای💦
#خشن🩸
#ماورایی😱
برای خوندن ادامهی داستان تو چنل زیر جوین شید.
https://t.me/+XVsZZ6dyfLo3ODA0
Forwarded fromبستر شیطان
12
1September 21, 2025 8K 11