خیلیها میان، عدهای میمونن، اما شما خونهی من شدید. وقتی همهچیز خاکستری بود، اینجا رنگ داشت. بستن این در، قلبم رو میلرزونه. اما گاهی آدم باید دلش رو هم با خودش ببره. خیلی فکر کردم که انجامش بدم یا نه. من به اینجا خیلی وابستهام و نهایی شدن این تصمیم خیلی برام سخت بود. نمیتونستم تعادلی برقرار کنم که بیام و به مکان امنم برسم و فرصتی بدم که با شماها وقت بگذرونم. اینجا رو زدم برای اینکه جایی داشته باشم که وقتی خونه احساس خونه نمیداد، پناه من شد. از بهترین لحظات زندگیم رو توی این یک سال و چند ماه با شما گذروندم. از بزرگترین داراییهای زندگی من هستید، و ممنون که توی هیچ شرایطی تنهام نذاشتید. میدونم این رستی که توی مهر زدم خیلی طولانی شد، و میخواستم بیام و دوباره به فعالیتم ادامه بدم. اما بچهها واقعاً وقتشو ندارم. ممکنه که برگردم اما این قول رو بهتون نمیدم. پس لطفاً حسابی روی حرفم باز نکنید. اما احتمالش هم خیلی کم نیست.☹️ بازم یه دنیا ازتون ممنونم که باهام بودید، توی غم و شادی شریکم بودید. امیدوارم هرجای این دنیا که هستید خم به ابروتون نیاد و همیشه همهچیز بر باب میلتون پیش بره. اینجا میتونید کارهای من رو بخونید و من رو دریابید. ممنون بابت تمام لحظهها، تمام خندهها، بردها، شادیهای پسرا که ما هم توش سهیم بودیم. شاید باز همدیگه رو پیدا کنیم، جانا💘
خیلیها میان، عدهای میمونن، اما شما خونهی من شدید. وقتی همهچیز… — 17’s ode ( closed ) — TG.ME
December 1, 2025 463 1