گفتم:
«وقتی میدونستی بیگناهم، چرا مستِ سکوت شدی؟ چرا در محکمه، وکیلالرعایای محبت نبودی؟»
گفت:
«چون دیگه لازم نبود بشری بهت نزدیک بشه، اون روزی که فهمیدی من نجاتت ندادم بُهتزده نگاهم کردی و خاموش شدی، تکهای از روحت باقی نموند، اما تو سرنوشتت ققنوس شدنه! پر کشیدی از خاکسترت! و من همینو میخواستم! درخششت رو! چون هروقت بهت نگاه میکردم یادم میاُفتاد چقدر تاریکم! من اندوهمو بهت دادم و تو عمیق شدی، من تاریکیم رو بهت دادم و تو خورشید جمع شدی! من هنوز تاریکم اما با لبخندی بر لبم»
گفتم:
«این هم لبریزه از ملانکولیا هم پر از تناقض!»
گفت:
«عاشقی که میزنه به بیابون و عاشقی که کوه میکنه مگه چیزی از منطق میدونه؟»
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر

September 17, 2026 229 2