نمیدونم. انگار دیگه به هیچ چیز و هیچ‌کس و هیچ‌جا تعلق ندارم. حتی به… — ꜱᴏʟᴇ — TG.ME

نمیدونم. انگار دیگه به هیچ چیز و هیچ‌کس و هیچ‌جا تعلق ندارم. حتی به جسم و روح خودم. انگار دیگه هیچی نیست که بتونه منو از این گودال نجات بده. انگار دیگه هیچ‌کس نیست که بتونم تو بدترین حالم بهش پناه ببرم. همش ترس این که قراره در مقابل حالم چه واکنشی نشون بدن و چه سرزنشایی بشنوم تو وجودم هست، و این ترس منو داره کم‌کم از تموم آدمای زندگیم دور میکنه. انگار دیگه هیچ جایی نیست که بتونم اونجا خودمو از این همه حس و حال پوچ و توخالی رها کنم. انگار از همه‌چی و همه‌کس دورم. هستم، ولی انگار نیستم. وجود دارم، هنوز برای همه‌ی اطرافیانم وجود دارم. مثل همیشه که سعی کردم باشم، الانم هستم، فقط با این تفاوت که دورم. نه فقط از اطرافیانم، از همه‌چی. من از اون جایی که خونه‌م بود هم دورم. از جایی که یه زمانی امن ترین بود، فکر می‌کردم هرچقدر هم از دنیا خسته باشم، حداقل می‌تونم برگردم اونجا و خودمو پیدا کنم. ولی حالا حتی اونجا هم دیگه برام در دسترس نیست، و انگار همین دوری باعث شده بیشتر از قبل احساس کنم هیچ جای امنی برای برگشتن ندارم. شاید برای همینه که این روزا انقدر گم‌ شدم. نه می‌دونم باید کجا برم، نه می‌دونم به کی پناه ببرم، نه میدونم دارم چیکار میکنم. فقط دارم سعی می‌کنم somehow ادامه بدم. در حالی که خودمم نمیدونم دقیقا دارم برای چی ادامه میدم.

August 31, 2026 39