🔻مالک اشتر که از امراء ارتش اسلام بود و فرمانده سپاه علی علیه السلام بود روزی از بازار کوفه عبور می کرد. پیراهن کرباسی در بر و عمامه ای بر سر داشت. یک فرد عادی و بی ادب که او را نمی شناخت با مشاهده آن لباس کم ارزش، مالک را حقیر و خوار شمرد، واز روی اهانت، پاره ای کلوخی را به وی زد.
🔸️مالک اشتر این عمل موهن را نادیده گرفت و بدون خشم و ناراحتی، راه خود را ادامه داد. بعضی که ناظر جریان بودند به آن مرد گفتند وای بر تو، آیا دانستی چه کسی را مورد اهانت قرار دادی؟ جواب داد: نه.
🔹️گفتند این مالک اشتر دوست صمیمی علی علیه السلام است. مرد از شنیدن نام مالک به خود لرزید و از کرده خویش سخت پشیمان شد، نمی دانست چه کند.
🍃قدری فکر کرد، سرانجام تصمیم گرفت هر چه زودتر خود را به مالک برساند و از وی عذر بخواهد، شاید بدین وسیله عمل ناروای خویش را جبران کند و از خطر مجازات رهائی یابد.
🔸️در مسیری که مالک رفته بود براه افتاد تا او را در مسجد به حال نماز یافت. صبر کرد تا نمازش تمام شد، خود را روی پاهای مالک افکند و آنها را می بوسید.مالک سؤ ال کرد این چه کار است می کنی؟ جواب داد از عمل بدی که کرده ام پوزش می خواهم.
فقال لا باس علیک فوالله مادخلت المسجد الا لاستغفرون لک. مالک با گشاده روئی و محبت به وی فرمود: خوف و هراسی نداشته باش. به خدا قسم به مسجد نیامده ام مگر آنکه از پیشگاه الهی برای تو طلب آمرزش نمایم.
📚مجموعه ورام، ص 2
#داستان
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
🔺کانال معرفتي طَریقُ السُّلُوک «کانال تخصصی یادنامه اولیاء الله و احوالات بزرگان عالم اسلام»
https://telegram.me/joinchat/BOz24TxBdq7Mz3aFRIVf7w
8September 9, 2026 136 1 1