ادامه☝️
🟡 آناتومی یک پارادوکس (بخش دوازدهم)
اما یک مشکلِ اساسی وجود داشت: چگونه میتوان تودههایِ مردمی را که تا دیروز با ادبیاتِ صلحطلبانه و دفاعیِ قرآن تربیت شده بودند، برای تهاجماتِ مداومِ فرامرزی توجیه و تهییج کرد؟
در این مقطعِ تاریخیِ حساس، حاکمیتِ سیاسی متوجه شد که کارآمدترین ابزار برای پیشبردِ این هژمونی، «استفادهی ابزاری از مفاهیمِ قدسی» است. نهادِ قدرت با حمایت از قرائتهایِ خاصِ فقهی (مانند تئوریزهشدنِ جهادِ ابتدایی)، تلاش کرد تا «توسعهطلبیِ ارضی و مادیِ» خود را در زرورقی از «رسالتِ الهی و گسترشِ مرزهایِ عقیده» بپوشاند.
۲. «تقلیلگرایی متنی» و تقویتِ نظریهی «جهادِ ابتدایی»
برای آنکه ماشینِ جنگیِ امپراتوریهای اسلامی از مشروعیتِ الهی برخوردار شود، به یک چارچوب نظری و کلامی نیاز بود. این چارچوب از طریقِ فرآیندی شکل گرفت که میتوان آن را «تقلیلگرایی متنی» نامید.
تقلیلگرایی متنی روندی است که در آن، معنای یک متنِ پیچیده (ادبی، دینی، فلسفی، تاریخی یا سیاسی) به سطحِ ساده، محدود و سطحی فروکاسته میشود و لایههایِ دیگر معنا نادیده میماند.
در اینجا، کارکردِ تقلیلگرایی چنین است: عناصرِ یک متن - بهویژه متونِ مقدس یا تاریخی - از زمینهی اصلی خود جدا میشوند و چنان تفسیر میگردند که گویی احکامی جهانشمول، ابدی و فارغ از هر شرایطِ زمانی و مکانیاند. این رویکرد، زمینه را برای سوءاستفاده از متن و توجیهِ مقاصدِ خاص فراهم میآورد.
در همین روند بود که آیاتِ قرآن از بافتارِ تاریخی و اسبابِ نزولِ انضمامیشان (Context) جدا شدند. آیاتی که بهطور مشخص برای دفعِ تجاوزِ نظامی و حفظِ امنیتِ شهروندان در مدینه نازل شده بودند، از کارکردِ حقوقی و بازدارندهی خود (جهادِ دفاعی) خارج شدند و بهعنوانِ احکامی جهانشمول و ابدی برای تسخیرِ جهان تفسیر گردیدند.
نتیجه این خوانش، تقویتِ مفهومی به نام «جهادِ ابتدایی» - تهاجمِ نظامی به قصدِ توسعهی قلمروِ عقیده، حتی در صورتِ نبودِ حملهی متقابل - در فقهِ سیاسیِ اسلام بود. ایدهی «جهادِ ابتدایی» هرچند در لابهلای کتابهای فقهی وجود داشت، اما این امپراتوریها و حکومتهای تاریخی بودند که به آن میدان دادند.
در زمانیکه منطقِ تنازع و «بکش تا کشته نشوی» حاکم بود، حکومتها برای گسترشِ قلمرو و حفظِ اقتصادِ متکی بر غنائمِ جنگی بهنهادِ لشکرکشی نیاز داشتند؛ و برای موجهسازیِ این جنگها، قرائتی خاص و سختگیرانه از فقه را برگزیدند و بهعنوانِ «دینِ رسمی» تثبیت کردند. با این کار، خوانشهایِ صلحآمیزِ دین به حاشیه رانده شد.
٣. دگرگونی مفاهیم دینی؛ پیدایش دوگانهی «دارالاسلام» و «دارالحرب»
یکی از روشنترین نمونههای ورود مناسبات قدرت و حکومتداری به اندیشهی دینی، شکلگیری دوگانهی مشهور «دارالاسلام» (سرزمین امن و قلمرو مسلمانان) و «دارالحرب» (سرزمین جنگ و قلمرو غیرمسلمانان) است. برای درک عمق این دگرگونی، نخست باید مفهوم «ژئوپلیتیک» (سیاست جغرافیامحور) را در بستر تاریخ بررسی کرد.
در سادهترین تعریف، ژئوپلیتیک یعنی «پیوند خوردن سیاست و قدرت با جغرافیا و مرزها». هنگامی که چنین نگاهی بر یک مکتب دینی حاکم میشود، دغدغهی بنیادینِ آن از «هدایت درونی و رشد اخلاقی و معنوی انسانها» به «تسخیر بیرونی سرزمینها و گسترش مرزهای قدرت» تغییر مییابد. در این دیدگاه، انسانها نه بر پایهی «اخلاق، تقوا و کرامت انسانی»، بلکه صرفاً بر اساس موقعیت جغرافیایی و خطوط مرزی ارزیابی و دستهبندی میشوند.
بررسیهای دقیق متنی و تاریخی نشان میدهد که اصطلاحات دوقطبیِ «دارالاسلام» و «دارالحرب» در هیچ کجای قرآن کریم و سنّت پیامبر (ص) وجود ندارند. زبان قرآن، زبانی تربیتی، اخلاقی و فرامرزی است که ملاک ارزش انسانها را پاکدامنی، پرهیزگاری و نیکوکاری میداند: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ» (گرامیترین شما نزد خدا بافضیلتترین و پرهیزگارترین شماست). پس این تقسیمبندی از کجا پدید آمد؟
ریشهیابی تاریخی دوگانهی سرزمینی
این دوگانه، یک دستهبندیِ حقوقی و سیاسی بود که در سدههای دوم و سوم هجری در بستر امپراتوری خلافت شکل گرفت. در آن دوران، حکومت اسلامی به ابرقدرتی پهناور در تقابل مستقیم با امپراتوری بیزانس (روم شرقی) بدل شده بود؛ نظمی جهانی که در آن هیچ صلح پایداری وجود نداشت و رابطه میان قدرتها، بر جنگ و کشورگشاییِ مداوم استوار بود. در نتیجه، حقوقدانان و فقیهان آن عصر برای تنظیم روابط خارجی حکومت با همسایگان متخاصم، جهان را به دو بخش تقسیم کردند: سرزمینی که حاکمیت مسلمانان در آن مستقر است (دارالاسلام) و سرزمینی که در وضعیت جنگ با مسلمانان قرار دارد (دارالحرب). در این دستهبندی، «ایمان» بهتدریج به یک «تابعیتِ سیاسی» تنزل یافت و پایبندی دینی با مرزهای جغرافیایی گره خورد.
ادامه👇
SobheEslam
September 6, 2026 391 4