منصور دیگر تحمل نکرد. همهی خشم، همهی ترس، همهی عشقِ سرکوبشدهاش یکباره فوران کرد. مشتش را بالا آورد — مشتِ راستش را — و با تمامِ نیرو به سمتِ صورتِ اصلان پرتاب کرد.
اما مشت به جایی نرسید.
اصلان با سرعتی که منصور انتظارش را نداشت، دستش را بالا آورد و مچِ منصور را در مشتِ محکمش گرفت. انگشتانِ بلند و قویاش دورِ مچِ منصور حلقه شدند. پوست به پوست. گرما به گرما.
و جهان از حرکت ایستاد.
جرقه نبود. آتش بود. سیل بود. چیزی که از نوکِ انگشتانِ منصور شروع شد و مثلِ برقِ سوزان تا آرنج، تا شانه، تا سینهاش دوید و بعد تمامِ بدنش را فرا گرفت. قلبش یکضربه ایستاد و بعد با شدتی دیوانهوار به تپش افتاد. در گوشش صدایِ خروشِ خون میآمد. پوستش میسوخت. نفسش در سینه حبس شد. و در همان لحظه، با قطعیتی که هیچ شکی در آن راه نداشت، دانست.
سولمیت.
او بود. این مردِ سرمهپوش با چشمانِ تیرهی آرام و لبخندِ سرد. نه محبوبه. نه هیچکسِ دیگر. اصلان.
منصور احساس کرد پاهایش سست شدهاند. چند قدمِ لرزان به عقب برداشت. دستش هنوز در مشتِ اصلان بود و او آن را رها نکرده بود. چشمانشان در هم قفل شده بود. منصور در آن چشمها چیزی دید که تا آن لحظه هرگز ندیده بود: شناخت. دانستن. و نوعی پیروزیِ خاموش.
اصلان خونسردیاش را حفظ کرد. حتی گوشهی لبش اندکی بالا رفت و پوزخندِ کوتاه و تلخی زد. صدایش، وقتی حرف زد، آرام و تقریباً نجواگونه بود، اما در سکوتِ اتاق مثلِ تیری نشست:
«خب، منصورخان... نظرت چیه؟»
منصور دهانش را باز کرد، اما صدایی بیرون نیامد. فقط نفسهای تند و بریدهبریدهاش بود که در هوا میپیچید. دستش را بهزور از مشتِ اصلان کشید. پوستِ مچش هنوز میسوخت، انگار داغِ مهرِ تأییدی روی آن مانده باشد. چند قدمِ دیگر عقب رفت. پشتش به دیوارِ کنارِ در خورد و کلاه پاناما ، از دستش بر روی سنگ فرش حیاط افتاد.
اصلان هنوز همانجا ایستاده بود. دستش را پایین آورد و انگشتانش را آرام باز و بسته کرد، انگار هنوز گرمای پوستِ منصور را روی آنها حس میکند. نگاهش منصور را دنبال میکرد. در آن نگاه نه شوک بود، نه ترس. فقط نوعی تأییدِ سرد و عمیق.
منصور دیگر تحمل نکرد. بدون اینکه کلاهش را بردارد یا حتی یک نگاهِ دیگر به پشتِ سر بیندازد، از حیاط بیرون زد. راهرو را دوید. نوکرها با چشمانِ گرد به دنبالش نگاه کردند، اما او چیزی ندید و نشنید. فقط میدوید. از درِ بزرگِ عمارت بیرون زد و به خیابان زد. بادِ پاییزی به صورتش خورد و موهایش را آشفت، اما او همچنان میدوید.
Forwarded fromHarf Chat
4