پارت دوم
آفتابِ پاییزیِ تهران، کمرمق و زرد، از پشتِ ابرهای نازکِ آسمان میتابید و روی سنگفرشهای خیابانِ لالهزار لکههای نور میریخت. منصور با کتوشلوار و جلیقهی کرمیرنگ، کرواتِ قهوهایِ مرتب و کلاهِ پانامای قهوهایاش، از پلههای عمارتِ پدری پایین آمد. نفس عمیقی کشید. بوی خاکِ خیس و دودِ ذغالِ سماورهای کنار خیابان در هوا پیچیده بود، اما هیچکدام نمیتوانستند آن آتشِ سوزانی را که از شبِ پیش در سینهاش شعله کشیده بود، خاموش کنند.
محبوبه...
از همان کودکی که در حیاطِ خلوتِ عمارت با هم دویده بودند، از همان روزی که محبوبه از درختِ توت افتاده بود و او دویده و او را در آغوش گرفته بود، منصور دلباختهاش شده بود. نه دلباختگیِ سطحیِ پسرانِ تازهبالغ، بلکه عشقی عمیق و خاموش. گاهی شبها در تاریکیِ اتاقش، دستش را روی سینهاش میگذاشت و با خود زمزمه میکرد که شاید... شاید محبوبه سولمیتِ او باشد. مگر نه اینکه سولمیت را با لمس میشناختند؟ و او سالها پیش، وقتی محبوبه را از زمین بلند کرده بود، لمسش کرده بود. اما هیچ جرقهای نزده بود. هیچ لرزشی در پوستش ندویده بود. فقط گرمای بدنِ دخترک و تندیِ نفسهایش مانده بود. با این حال، منصور باور کرده بود که شاید جرقه دیرتر بیاید. شاید سولمیت همیشه با یک لمس آشکار نشود. شاید عشقِ او به محبوبه، همان نشانهای باشد که دیگران از آن بیخبرند.
اما حالا همهچیز داشت فرو میریخت.
صبحِ همان روز، وقتی حسامالملک با چهرهای گشاده وارد اتاقِ صبحانه شد و خبر داد که عطاالدوله خبر داده است و قرارِ عقدِ محبوبه و اصلانخان قطعی شده، منصور احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده. بصیرالملک با سنگینی سر تکان داده بود. و محبوبه... محبوبه در اتاقش مانده بود و چیزی نگفته بود. فقط وقتی منصور از پشتِ پردهی توری نگاهش کرده بود، چشمانِ بادامیاش را دیده بود که به جایی دور خیره شدهاند.
حالا منصور در خیابان راه میرفت. قدمهایش تند و نامنظم بود. کلاهِ پاناما را پایینتر کشید تا سایهاش روی چهرهاش بیفتد. باید اصلان را میدید. باید با چشمانِ خودش آن مردی را میدید که میخواست محبوبه را از او بگیرد. مردی که حتی نمیشناختش، اما نامش مثلِ خاری در گلویش گیر کرده بود.
عمارتِ عطاالدوله در محلهی دولت(اصن نمیدونم کجان )، با دیوارهای بلند و درختانِ کاجِ کهنسال، از دور پیدا بود. منصور از درِ بزرگِ چوبی گذشت. نوکری با لباسِ سرمهای جلو آمد، اما منصور با حرکتی کوتاه و آمرانه او را کنار زد. صدای خودش را نشنید که چطور گفت: «منصور، پسرِ حسامالملکم. با اصلانخان کار دارم.»
اصلان از پله های تجارتخانه در همان حال پایین امد . کتوشلوار و جلیقهی سرمهایاش تنش را چون زرهای تاریک پوشانده بود و کرواتِ طرحدارش، با نقوشِ ظریفِ نقرهای، زیرِ نورِ خورشید ، میدرخشید. موهای مشکیاش را مرتب به عقب شانه زده بود و چهرهاش، در آن لحظه، آرام و تقریباً بیتفاوت به نظر میرسید.
وقتی منصور وارد حیاط تجارتخانه شد، اصلان سر بلند کرد. نگاهشان برای لحظهای کوتاه در هم قفل شد. منصور احساس کرد چیزی در سینهاش جابهجا شد، اما آن را به خشم نسبت داد.
اصلان با صدایی آرام و کمی گرفته گفت: «منصورخان... منتظرتون بودم. پدرم گفته بود شاید بیاید.»
منصور کلاهِ پاناما را از سر برداشت و آن را محکم در دست فشرد. انگشتانش سفید شده بودند. «پس میدونستید میام.»
«حدس میزدم.» اصلان از پشتِ میز بیرون آمد و چند قدم جلوتر ایستاد. قدش کمی از منصور بلندتر بود(مثلا ، چون من دوست دارم تاپ قد بلندتر باشه) و شانههایش پهنتر. «برای محبوبهخانم اومدید، نه؟»
نامِ محبوبه روی زبانِ اصلان مثلِ جرقهای در باروت نشست. منصور یک قدم جلو گذاشت. صدایش از خشم میلرزید: «محبوبه مالِ شما نیست. نمیتونید اون رو مثلِ کالایی در معامله بذارید.»
اصلان ابرویی بالا انداخت. لبخندِ کوتاه و سردی روی لبش نشست: «کالا؟ منصورخان، این رسمِ تجارته. شما بهتر از من میدونید. پدرتون و عموتون خودشون پیشنهاد دادن.»
«پیشنهاد دادن چون مجبورن! چون شما با آن قراردادِ لعنتیتون گلوشون رو گرفتید!» منصور جلوتر رفت. فاصلهشان حالا کمتر از دو قدم بود. بوی تندِ ادکلنِ اصلان — مخلوطی از چوبِ صندل و چیزی تلخ — به مشامش رسید و ناگهان احساس کرد سرش کمی گیج رفته. اما خشم قویتر بود. «محبوبه از بچگی... اون...»
کلمات در گلویش گیر کردند. نمیتوانست بگوید عاشقش هست. نمیتوانست بگوید سالهاست در سکوت سوخته. فقط مشتش را گره کرد و گفت: «شما حق ندارید. اون رو نمیشناسید. اون رو دوست ندارید.»
اصلان سرش را اندکی کج کرد. نگاهش عمیقتر شد. انگار چیزی در چهرهی منصور دیده باشد که دیگران ندیده بودند. «و شما میشناسیدش؟ دوستش دارید؟»
Forwarded fromHarf Chat
5