بیاین با شماهم در میون بزارم
یاد دوستم میوفتم که زنگ تفریح ها از بوفهی مدرسه چیزای سم رو امتحان میکردیم و فکر نمیکردم همین چیز ها یک روزی خاطره بشه،چیزی که امتحان میکردیم کوکی با دوغ بود،طمعش بی نظیر مزه میداد توی سرمای زمستون،خنده های از ته دل،احمق بازیای سرکلاس،نقاشی کشیدن توی زنگ ریاضی..و حتی خوراکی خوردن های یواشکی توی زنگ پایتون...همه ی این خاطرات از یاد نمیره و به عقب برنمیگرده..ولی دوست داشتم توی همون لحظات بمونم،همون لحظاتی که از ته دلم خوشحال بودم و هرچی توی ذهنم بود رو میتونستم به یکی بگم میتونستم به یکی اعتماد کنم..
اگه اونا هم ذره ای به من اعتماد داشتن الان شاید باز هم میتوانستیم باهم وقت بگذرونیم.
ولی نشد و اونا فقط یک یادگاری میمونن،یک یادگاری فراموش نشدنی..
و میدونم دیگه نمیتونم مثل همیشه به کسی اعتماد کنم و یا هرچی که توی ذهنم میگذره رو بگم..
نمیدونم شایدم یک روزی بتونم بگم...
