فضای طبقه بالای مصلی مثل یه سالن بزرگ فضای کار اشتراکی بود. پر از میز… — ☫ lumière | نور ☫ — TG.ME

فضای طبقه بالای مصلی مثل یه سالن بزرگ فضای کار اشتراکی بود. پر از میز و صندلی و همه همونجا کارشونو انجام میدادن.
یه جاش من پشت یه میز کنار بقیه مشغول ادیت بودم.
آقای ترابی هم همون نزدیکیا داشت زیر یه میز تلاش می‌کرد که لای کیف های سه پایه و دوربین بخوابه. (چون جایی برای استراحت نبود)

تصور کن قیافه هامون داغون، کم خوابی کشیدیم جلومون هم پونصد تا ساشه خالی اسپرسو.
همون لحظه یکی از این خانوم اداییا که نمیشناختیمش از جلومون به صورت کت واک رد شد.
یهو آقای ترابی کله‌شو از زیر یه میز درآورد به من نگاه کرد با اشاره سر گفت: خانوم میرخلیلی اینا دقیقا اینجا دارن چیکار میکنن؟
من در حالیکه شوک زده بودم که این بنده خدا چجوری زیر میز جا شده: نمیدونم والا.

اینجاش یه قطره خون از چشمام چکید.
آقای ترابی هم بیشتر لای کیف ها فرو رفت.
September 3, 2026 1.8K 11