رفته بودم پست بستهام رو بگیرم.
کارت شناساییم رو تو جای مخصوصش گذاشتم تا متصدی پست به نوبت صدامون کنه.
اکثرمون سرمون تو گوشی بود تا اینکه صدای هواپیمایی که داشت از بالای سرمون رد میشد توجهمون رو جلب کرد. صدای مهیبی داشت. قبلا گفته بودم فرودگاه نظامی و غیر نظامی نزدیک منطقهی مسکونی ما قرار داره. این صدا برای ما عادی بود اصلا. جنگندههای خودی و هواپیمای مسافربری همیشه بالای سرمون حرکت میکردن.
اون لحظه اما همه با هم سرمون رو از گوشی آوردیم بالا و نگران به هم نگاه کردیم.
کلا اون اتاق پر از سکوت شد.
تا اینکه پسربچهای که همراه با خواهر کوچیکتر و پدرش اومده بود سکوت رو شکوند و ترسیده گفت: بابا صدای چیه؟
پدرش هیچی نگفت. شوک زده بود بیشتر.
توجهم به دخترک جلب شد.
محکم به پای پدرش چسبیده بود.
جنگ و اثراتش هنوز تموم نشده.
September 2, 2026 902 4