با اتوبوس در راه برگشت به خانه بودیم.
پسر بزرگم صندلی کناری ما داشت چیپس پیاز و جعفریاش را میخورد.
من و پسر کوچکم روی دو صندلی کناری جا خوش کردیم.
پسر کوچکم همزمان که داشت کیکش را میخورد از پنجره اتوبوس به بیرون خیره شده بود.
من هم داشتم قسمت دهم از فصل آخر بریکینگ بد را میدیدم.
تا اینکه پسر کوچکم زد روی دستم.
فیلم را متوقف کرده و برگشتم سمتش:
- مامان جنگ تموم شده؟
منتظر این سوال از سمت او بودم اما باز هم ترجیح میدادم چنین سوالی نپرسد.
فکری کردم و گفتم:
+فعلا آره. بوشهر هم خبری نیست. اما ممکنه باز جنگ شروع بشه.
اگر مشکلی پیش اومد باز برمیگردیم خونه آقاجون. نگران نباش خب؟
با آن لبخند نگران مخصوص به خودش که هیچوقت نفهمیدم بغض هم همراهش هست یا نه، گفت: باشه.
و باز برگشت سمت پنجره و به تماشا کردن جاده ادامه داد.
August 22, 2026 1.8K 5