مردهای مَرد، مردهای زن در یک دورهمی زنانه وقتی لیوان‌ها دو دور پر و… — قصه — TG.ME

مردهای مَرد، مردهای زن در یک دورهمی زنانه وقتی لیوان‌ها دو دور پر و خالی شده بود یکی بی‌مقدمه گفت در نوجوانی عاشق فلان بازیگر بوده. خندیدیم. نه یک سوپر استار. نه یک سلبریتی خوش‌چهره. یک همیشه نقش فرعیِ بی‌ستاره بود. خندیدیم و در دور بعد یکی گفت سال‌هایی که جوان‌تر بوده چندبار خواب دیده با ارژنگ امیرفضلی خوابیده است. خندیدیم و کوبیدیم روی میز و سرفه‌مان گرفت و اشک‌مان را پاک کردیم. وقتی به این‌جا می‌رسد ساکت‌ترین و تودارترین‌ها می‌گویند «من هم ماجرایی دارم». لیوان را از لبه‌ی میز سر دادم وسط‌تر گفتم «خب در سال‌های هفتاد،‌وقتی سریال سرنخ پخش می‌شد خیال می‌کردم با مردی شبیه جهانبخش سلطانی...» چشم‌ها گرد شد. هنوز خنده‌ای نبود. یک نفر اسم او را گوگل کرد. گوشی را برگرداند طرفم پرسید «منظورت همین است؟ آمنهوتپ؟» گفتم «البته جوانی‌اش» باید برای چشم‌های گرد توضیح می‌دادم چی مرا جذب آن مرد کلاسیک کاکل کفتری کرده بود. چرا فکر می‌کردم قرار است زن همچون کسی شوم. آنقدر زمخت، آن‌قدر بی‌لبخند، بی‌مدارا، بی‌نوازش. چرا فکر می‌کردم «مرد» چنین چیزی است؟ نمی‌دانستم. در سال‌های هشتاد او را فراموش کردم و عاشق چند بازیگر دیگر شدم. یکی دو خواننده و چند آرتیست پراکنده‌ی دور از دسترس. مردی که در هجده سالگی عاشقش شدم شبیه آن‌ها نبود. روح نازک و جسم لطیفی داشت. دست‌های ظریف. گوش‌های کوچک، صورت بی‌زخم، قد متوسط، صدایی نرم. گونه‌ی غریبی بود. سهمی از تستوسترون فشرده‌ی فرعون‌مصر نداشت، پادشاه و امیر هیچ‌جا نبود. شهروند بی‌سر و صدایی بود که در سایه راه می‌رفت و راه رفتنش به رقص می‌مانست. بهری از زیبایی زن‌ها در دست‌ها داشت و طوری که با چنگال رفتار می‌کرد، طوری که کاهوی سالاد را کوچک می‌کرد... در همه چیز زیبا بود. او را در سال‌های بعد نگاه کردم. در سی سالگی. چهل سالگی و بیشتر. سر خوردم در تاریکی و از جایی که من را نمی‌دید نگاهش کردم. در مهمانی‌ها، در همهمه‌ی آدم‌ها نگاهش می‌کردم که مثل یک برکه‌ در خودش جاری‌ بود. دلم می‌خواست دست ببرم به آن صافی بی‌حرف و زلال. • یک ماه پیش فیلمی از ایرج جنتی عطایی دیدم. وقتی تمام شد دوباره و دوباره دیدم. دیدم تا بفهمم مسئله چیست. مسئله معشوق هجده سالگی بود. مردهای زن. بعد به بهانه‌های مختلف به هرکس که می‌شد فیلم را نشان دادم و بی‌مقدمه گفتم من شیفته اینطور مردها می‌شوم.مردی که روی کلمه‌ها می‌ایستد، با دست‌هایش بارش ستاره‌ها را می‌سازد، شانه‌ را به غمزه تکان می‌دهد. می‌گوید «تو» و کرشمه از کلامش سر می‌رود. شوخی‌های جمع و جور می‌کند و خودش زودتر از بقیه می‌خندد. کلمه‌ای توی شعرش می‌نشاند و آن واژه از ابتدا به دنیا می‌آید. آن فیلم را دوباره و دوباره می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم چه خر بوده‌ام. چرا فکر می‌کردم مردهای مرد، فرعون‌ها و کارآگاه‌ها و ناظم‌ها نیمه‌ی گمشده‌ام هستند؟ من که همیشه سر خورده‌ام سمت آن‌ها که توی سینه‌شان یک زن، زنده و قبراق شعر می‌خوانده و از دست‌های ظریف‌شان ستاره می‌چکیده. • @simpletales

August 14, 2026 4.3K 82