قلبم مثل یخچال خانه‌ی آدم‌های پیر، لب ‌تا لب است از چیزهای تاریخ… — قصه — TG.ME

قلبم مثل یخچال خانه‌ی آدم‌های پیر، لب ‌تا لب است از چیزهای تاریخ گذشته، مواد اشتباهی در ظروف اشتباهی. از ترس دور ریختن و پروای روزی به کار آمدن چقدر زباله انبار کردم. تصمیم‌ ترک این شغل، خیال رفتن از این شهر، عزم فراموش کردن چند سال عمر در وسط‌های جوانی، نبخشیدن بعضی‌ آدم‌ها، درس گرفتن از بعضی چیزها. یک چراغ کم‌جانی ته یخچال آدم‌های پیر هست که ظرف‌های کوتاه‌بلند، قابلمه‌های بی سر و سطل‌های ماست، در ردیف‌های به هم چسبیده و فشرده نمی‌گذارند نورش جایی را روشن کند. یخچال آدم‌های پیر پر است از شربت‌ها و قرص‌ها و دواهای منقضی شده، سس‌های کچاپ تکنفره، کرم‌ها و‌ پمادهای ده بیست ساله، میوه‌های لیزِ شکرک زده. قلبم پر از آشغال است. یادم نمی‌آید آن عقب‌ها چی قایم کرده‌ام و روزی اگر پی چیز مخصوصی بگردم پیدا کردن آنقدر سخت است که فکر می‌کنم هرگز نداشتمش. عین آدم‌های پیر، لجوجانه و حریص از یخچال پر از ظرف‌های به‌دردنخورم پاسبانی می‌کنم. نمی‌خواهم کسی از سر خیرخواهی قوطی و شیشه‌ای را پس و پیش کند، چیزی را دور بیاندازد، قلب بیراهه رفته را خلوت کند. رنج من است این؛ پاسدار غم‌های پراکنده بودن، نگهبان دوستی‌های تاریخ گذشته، ناطور هر چیز نصفه‌نیمه، مضطرب ابدیِ خاطرات گندیده. یخچال باز مانده صدایی می‌دهد، زنگی، اخطاری، اعتراضی که می‌گوید در را ببند. درست کردن این پریشانی کار تو نیست، در را ببند. • @simpletales

July 31, 2026 8.1K 158