هیس. هیس. اومد. همهمه‌ و تقلایی وجود دارد. رد کمرنگی از اضطراب… — قصه — TG.ME

هیس. هیس. اومد. همهمه‌ و تقلایی وجود دارد. رد کمرنگی از اضطراب. نمی‌دانید آیا کاری که کرده‌اید درست است؟ آیا او آرام خواهد شد، لبخند خواهد زد یا ممکن است به او بربخورد؟ بنا به همان دلایل نامعلوم که از معلم‌ها آدم‌های پیشبینی‌ناپذیری می‌سازد: آدم‌هایی که گاه به حرف بامزه‌ای که در کلاس می‌پرانید می‌خندند، همراه می‌شوند و خاطره‌ی مرتبطی هم تعریف می‌کنند و گاهی در همان موقعیت، جدی می‌شوند، اخم می‌کنند و با جوابی سرد و تحکم‌آمیز نشان می‌دهند آن شوخی بی‌جا بوده، خودتان سبک‌سر و بی‌قاعده‌ بوده‌اید و کلاس مایملک آن‌هاست. فکر می‌کنید کاش از قبل با کسی، مدیری، دبیر دیگری یا ناظمی هماهنگ کرده بودید. اما شما نمی‌خواستید اجازه بگیرید. چون اگر نه می‌شنیدید هم بنا داشتید آن کار را بکنید. برپا. برپا یک قرارداد است بین ما و او. یعنی من آمدم. یعنی «سلام» «بفرمایید، الان درس را شروع می‌کنیم». برپا یعنی من معلم شما هستم. از چهل روز پیش تا امروز، از شبی که پسرم در خیابان جان داد و کمرم خم شد، تا هر وقت زنده باشم من معلم شما هستم و این کلاس مایملک من است. برپا که من با اقتداری که سال‌های معلم بودن بهم بخشیده، برگشته‌ام. با پوشه‌ و برگه‌ها و جزوه‌ها پا به کلاسم گذاشته‌ام و قراردادمان را تکرار کرده‌ام. برپا با قامتی خمیده و قلبی به غایت شکسته. مکث. او نرسیده به صندلی من می‌ایستد. صدا را می‌شنود. از گوشه‌ی چشم چهره‌ی آشنای پسرش را می‌بیند و می‌ایستد. من هیچ روزی تا پیش از این، نفهمیده بودم که ردیف اول نشستن و نزدیک به او بودن می‌تواند چنین احساسی داشته باشد. او یک قدم به عقب برمی‌گردد. دست می‌کشد روی صورتش، دهانش را باز می‌کند، بی‌حرف. مثل غریقی زیر آب نفس می‌گیرد تا غرق نشود. نفس می‌گیرد تا گریه نکند. ای کاش خجالت نمی‌کشیدم و می‌توانستم یک برگ دستمال کاغذی از جیبم بیرون بیاورم به او بدهم. هیچ معلمی نباید اشک‌هایش را فرو بدهد به‌خاطر این‌که شاگردانش دارند نگاهش می‌کنند. به یاد جاویدنام صدرای عزیز او دست‌هایش را می‌کند توی جیب و من فکر می‌کنم آیا همان‌قدر که به ما سختگیری می‌کند به پسرش هم سخت می‌گرفته؟ آیا برای صدرا بیشتر معلم بوده یا بابا؟ در روز خاکسپاری او را از دور دیدم. رویم نشد جلو بروم و بگویم «تسلیت، آقا». مثل همین حالا که گریه در گلویم گیر کرده و نمی‌توانم دهانم را باز کنم بگویم «ماها پسر شما هستیم آقا». می‌دانم ما برای او صدرا نمی‌شویم. هیچ کس پسر کسی دیگر نمی‌شود. هیچ شاگردی نباید معلمش را زیر تابوت پسر ببنید، در بهشت‌زهرا؛ جایی که مایملک هیچ‌کس نیست. برای روحی که آرام گرفت / برای دل‌هایی که بی‌قرارند یکی از ما که انشایش بهتر است کاغذ را نوشت و خواند. تند خواند تا گریه‌اش نگیرد. اما شب قبل وقتی برای بار آخر آن نوشته را خواند، بسیار گریه کرده بود. با صدای بلند و تلخ. کلاس. ما به کلاس برمی‌گردیم. او برپا می‌گوید. ما بلند می‌شویم. بهمان درس می‌دهد. ازمان امتحان می‌گیرد. روز آخر می‌زند پشتمان و ما را به خدا می‌سپارد. ما بزرگ می‌شویم. از این مدرسه می‌رویم. شاید وقتی ده سال گذشت اسم یا فامیل هم را به یاد نیاوریم. ولی شما را آقا. شما و پسرتان صدرا را. آقای سلطانی ما شما را همیشه به یاد می‌آوریم. • اسفند ۰۴ @simpletales

February 20, 2026 18.8K 182