امروز هوا آنقدر سرد بود که خودش برای در حیاط ماندن و گلبازی کردن اصراری نکرد. زود رفت داخل مهدکودک تا برای تولد دوستش کاردستی درست کند. توی حیاط برنامهی غذایی امروزشان را نگاه میکنم. ناهار آش رشته دارند و عصرانه کیک تولد. شام برایش چی درست کنم؟ دستها را میکنم توی جیب کاپشن و هدفون را میگذارم روی گوش. باید بروم داروخانه. سرما مستقیم میخورد به پیشانیام. چک میکنم ببینم از طرف دوستهام پیام صوتیای ندارم؟ دوست دارم موقع پیادهروی ویس دوستهایم را گوش کنم و احساس کنم دارم با آنها قدم میزنم. این یک جور مالیخولیاست که از وقتی بیشترشان مهاجرت کردهاند دچارش شدم. کارت میکشم و فکر میکنم همین الان دکمهی ریکورد را فشار بدهم به رفیقم بگویم دو بسته ویتامین ایرانی با یک بسته چسب زخم شد دو میلیون. حرف دیگری ندارم که اضافه کنم. ویسهای طولانی پریروزم را هنوز نشنیده و چه اصراریست که از تورم شگفتزدهاش کنم وقتی که خودش آن همه درگیر درس و پروپوزال و ترامپ است. ده دقیقه مانده برسم خانه. پادکست را قطع میکنم و خودم را از نظر بچه میبینم. از صبح که بیدار شد تا حالا چطور مامانی بودم؟ موقعی که داشتم لباس تنش میکردم، موقعی که داشتم کارتون را خاموش میکردم، وقتی شیر کاکائو را دادم خودش باز کند، وقتی گفت دلش میخواهد به دوستش هدیه بدهد و گفتم «من یک فکری دارم». چطور مامانی بودم وقتی ازش خداحافظی کردم و از مهدکودک بیرون آمدم؟ کلید میاندازم میروم داخل. آب میریزم توی قهوهساز. خانه سرد است. گربهها خوابیدهاند جلوی بخاری. کیسهی داروخانه را میگذارم روی کابینت. لباسهای جا مانده از مهمانی دیشب را تا میکنم. باید به چند نفر پیام یادآوری برای کارهایی بفرستم. پنجتا جلسهی آنلاین دارم. از نگاه آنها خودم را ارزیابی میکنم. یادم باشد وقتی توی فکرم اخم نکنم، به تعداد کافی لبخند بزنم و هرجا لازم شد سر تکان بدهم. لپتاپ را میزنم به شارژ. یک پیمانه عدس میگذارم بپزد. باید چمدان ببندم. به چیزهایی که باید بردارم فکر میکنم. لباسها، قرصها، سوغاتیها. خانه ساکت و امن و ملالانگیز است، سیوچهار ساله و سالمام. و فکر میکنم خوب است که دورههایی از عمر، به جای دویدن، میتوانم بنشینم، دراز بکشم، چشمهایم را ببندم. خوب است که میتوانم گاهی به جای رنج، در ملال بایستم.
امروز هوا آنقدر سرد بود که خودش برای در حیاط ماندن و گلبازی کردن… — قصه — TG.ME
December 21, 2025 15.8K 59