دوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره،… — قصه — TG.ME

دوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره، کمی. ولی یادم نیست چرا افتاده‌ام پایین. • دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. نورها را کم کرده بودم که چشم‌هایش خسته شود. گفتم «طوطی بریم لالا؟» گفتم طوطی چون داشت ادای مربی‌های مهدکودکش را درمی‌آورد و مثل آن‌ها حرف می‌زد. گفت «نه بابا، وقت خواب نیست» گفتم چرا، از وقتش گذشته. صدایش را کش داد گفت «نه… نه… شوخی نکن بابا جون» گفتم «طوطی خوش الحان منی؟» گفت «من نمی‌دونم» کتاب را بستم و نگاهش کردم که تکیه داده بود به کمد و برای چندتا آدمک لگویی صحبت می‌کرد. سرش را بالا آورد گفت «مامان شما ناخاحتی؟» بعد بلافاصله گفت «ناخاحت نباش، من زنگ می‌زنم بابات بیاد دنبالت». خندیدم. مطمئن بودم این را از مربی‌های مهدکودک یاد گرفته. گفت «من زنگ می‌زنم می‌گم زودتر بیاد دنبالت». شاید نباید این حرف را می‌زدم ولی دست خودم نبود که گفتم «بابای من نمیاد دنبالم» صدایش را کش داد و صبورانه گفت «چرا… میادش. به حرف من گوس کن» خندیدم. شاید از نظر روانشناسی کودک و این چیزها نباید ادامه می‌دادم اما باز گفتم «بابای من نمی‌تونه بیاد دنبالم». طوطی خوش الحان گفت «چرا میادس. من الان شماره‌شو می‌گیرم باهاش با تلفن حرف بزنی» بعد با لحن مربی‌های مهدکودک به من گفت «تو پسر باهوشی هستی» خندیدم و نگفتم بابای من نمی‌تواند تلفن را جواب بدهد و دنبالم هم نمی‌آید. گفتم «باشه. ممنون که زنگ می‌زنی» گفت «خواهس می‌کنم عزیزم» • طوطی که خوابید یادم آمد چرا پایینم. روزهای آخر پاییز که وصل می‌شود به زمستان، نزدیک شب یلدا، سالمرگ پدرم است و دارد می‌شود چهار سال که صدایش را نشنیده‌ام، دنبالم هم نیامده. اینجای پاییز من را می‌اندازد پایین. پایینِ زندگی، زیر زمینی بی‌چراغ و ترس‌زده.

December 15, 2025 17.1K 83